تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.


صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم و به کتابفروشیهای خیابان انقلاب و آدمهای  ولو شده در پیاده رو نگاه میکردم و در خاطرات نه چندان دوری غرق بودم. یاد روزهایی افتادم که تازه از روستای کوچکم،  که عاشقش بو دم به تهران امدم  تا درس بخوانم...


دانشگاهم چهار راه ولی عصر بود و من که عاشق کتاب بودم، عصرها فاصله چهار راه ولی عصر تا میدان انقلاب را قدم زنان می گشتم تا کتابهایی که دوستشان دارم پیدا کنم، اگر پول داشتم می خریدم و اگر نداشتم از پشت ویترین تماشایشان میکردم و لذت میبردم.


 تهران، برای من مجموعه ای بود از تمام چیزهایی که می خواستم داشته باشم.تهران پر  بود از رنگ و لعاب زنانه،جذابیتهای پیدا و پنهان، ماشینهای آخرین مدل، کامپیوتر، رفاه، پیشرفت و ...


روزها و حتی ماه های اول به سرگشتگی و حیرانی گذشت. درس، دانشگاه و کتابخانه ای که به غیر از مفاتیح و دعای جوشن کبیر و نهج البلاغه کتابهای دیگری هم داشت. همه ی اینها مرا آنقدر به خود مشغول کرد که زادگاهم را فراموش کردم.


اما کم کم پی بردم که تهران مکان عجیب و غریبی است که مشابه اش را جایی نمی توان یافت:


تهران، شهری که دختران و پسرانش در کافی شاپ می نشینند، قهوه می خورند، کامو و میلان کوندرا می خوانند و به راحتی از سکس حرف میزدند. سینما می روند، پارتی های شبانه راه می اندازند،  مشروب میخورند و سکس میکنند.


تهران جایی که مردان، بیشتر از زنان تن فروشی میکنند فقط اسم این کارشان را "شیطونی" می گذارند.


تهران، شهری که مردمان پایینش از گرسنگی می میرند و ثروتمندان  بالانشینش از چاقی مفرط.


تهران، شهری که برای یک دختر نوجوان سرخاب و سفیدآب مالیده، هزار تا ماشین می ایستند امابرای یک پیره زنه سبد به دست، که از سرما در خود مچاله شده، تره هم خورد نمی کنند.


تهران، شهری که همه به هم دروغ میگویند و کلاه هم را بر می دارند تا شب برای زن و بچه شان یک لقمه نون حلال ببرند.


تهران، شهری که همه مردمانش  هم مسافرند و هم مسافر کش!


تهران شهری که زن و شوهرها دست در دست هم در  خیابان قدم میزنند ، زن به مردهای دیگر نگاه میکند و مرد به زنهای دیگر، با این وجود با هم خوشبختند.


 در تهران همه در حال دویدند، انگار در یک دوی ماراتن بزرگ شرکت کرده اند که تا آخر عمر ادامه دارد، مسابقه ای که خط پایانش به مرگ وصل شده است. می دوند تا قبل از دیگران به سهم خود از زندگی چنگ بزنند.

در تهران می توانی  همه چیز داشته باشی، پول، رفاه، سواد، دانشگاه،پیشرفت، شهرت، دختران زیبا، مردان خوش تیپ، اما چیزهایی را  نیز از دست خواهی داد. چیزهایی که دیده نمیشوند اما  بیشترین تاثیر را در احساس خوشبختی یا بد بختی ات خواهند داشت.

  اینجا نگاه آدمها یخ زده است، در چهره آدمهایش ترسی است  که صورتهایشان را منقبض کرده، اینجا کسی احساس امنیت نمی کند انگار هر لحظه ممکن است دیگری، تمام اندوخته یک عمرتان را به یغما برد. آری! اینجا همه چیز هست به جز آرامش!

 

حالا که فکر میکنم می بینم روستای من هیچ کدام از  این جذابیتهای رنگ و لعاب دار را که گفتم ندارد، اما در چهره آفتاب سوخته مردمانش، آرامشی نشسته است که از پس چین و چروکهای عمیق هزار ساله یشان نیز هویدا است، آنجا هر کسی سهم خودش از زندگی را دارد و به همان هم قانع است.

این است  راز خوشبختی مردمان روستای من!

صداقت، قناعت و سادگی

 


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:32  توسط علیرضا7ساله  | 

 

این پوسترها رو برای ۳ تا فیلم مستند کار کردم. سفارش دهنده اصرار داشت که از عکسهای مستندو یا صحنه هایی از خود فیلم استفاده کنم... تجربه خوبی بود... البته این پوستر ها در قطع ۱۰۰ در ۷۰ کار شده و جزئیاتی داره که در اندازه  هایی که اینجا نشون داده میشه قابل دیدن نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:26  توسط علیرضا7ساله  | 

 

اگر آسمان باز شود، همين روزها پرواز مي‌كنم. خيلي وقت است كه خورشيد را نديده‌ام. نمي‌دانم چرا بهار امسال آسمانش اين قدر گرفته است. دلم براي همة چيزهاي قشنگ تنگ شده؛ مثل تو، مثل روياهايم.

از آخرين ديدار خيلي وقت است كه گذشته. ديگر چهره‌ات را به ياد نمي‌آورم، فراموشي نعمت بزرگي است وقتي كه نيستي، اما درمان دردم نيست. هيچ چيز درمان اين درد نيست.

مي‌داني نسيم‌جان! بين تنهايي و تنها بودن هزار روز فاصله است و بين من و تو هزاران سال. آن قدر كه همة راههاي دنيا به گرد آن نمي‌رسند.

حوصلة هيچ‌چيز و هيچ‌كس را ندارم. حتي از اين وق‌ناله‌ها هم خسته‌ام. شايد نوشتن هم ديگر بيهوده باشد. نوشتن به حرف زدن در سكوت مي‌ماند. سكوت هم آن‌قدر بزرگ و تهي است كه همه چيز را در خود فرو مي‌برد. تو را در همين سكوتها يافتم و گم كردم.

ـ حواست كجاست؟

ـ همين جا.

ـ چرا ساكتي؟

ـ دارم فكر مي‌كنم.

ـ به چي فكر مي‌كني؟‌

ـ نمي‌دانم.

به خدا صادقانه‌ترين جواب همين «نمي‌دانم» است. اعتراف، درماندگي نيست سرآغاز صداقت است.

كجايي نسيم‌جان! از هر كه سراغت را مي‌گيرم مثل احمق‌ها نگاهم مي‌كند وقتي نشانه‌هايت را مي‌پرسند هر چه به كله‌ام فشار مي‌آورم، چيزي به خاطر نمي‌آورم. آخرين يادگار لبخندت بود كه روي شيشة اين قاب عكس ماسيده است. اصلاً اين زن را نمي‌شناسم، نمي‌دانم براي چه آن را روي ديوار كوبيده‌ام، نمي‌دانم!

 بعضي شبها خواب مي‌بينم كه مرده‌ام. از خواب مي‌‌‌‌‌‌‌پرم و باز خواب مي‌‌بينم كه مرده‌‌‌ام، وقتي اميد نباشد. مرگ خيلي زود در مي‌زند. اصلاً مردن آن‌قدرها هم كه مي‌گويند وحشتناك نيست،‌ مثل تاريكي است كه ناگهان هجوم مي‌آورد به چهار گوشة اتاق،‌ وقتي كليد برق را مي‌زني،‌ مثل چيزي است كه مي‌نويسي و بعد خطش مي‌زني. مثل آخرين «خداحافظي»‌ است كه «به اميد ديدار» به همراه ندارد.

آن همه آرزو، آن همه رويا دارد گم مي‌شود در پشت آسمان دودي رنگي كه نمي‌دانم كدام دست بد ذاتي روي سرم نقاشيش كرده است.

دارم به ته خط می رسم. اگر همين روزها بميرم اصلاً تعجب نمی کنم. ديگر حسابی قاطی کرده ام.

عصر كه مي‌شود مي‌روم توي خيابان،‌ راه مي‌روم و با صداي بلند با خودم حرف مي‌زنم:

‌ «من مي‌دانم كه آسمان چقدر است. مي‌دانم خدا كوچك است،‌ درست به اندازة بزرگي دلم. مي‌دانم كه زندگي و مرگ ساده‌ترين معماهاست.» آن‌قدر حرف و حديث در دلم ريخته، كه مي‌ترسم دهان باز كنم. يادم هست، هميشه مي‌گفتي غمي در چشمانت لانه دارد و بغضي در گلويت. يعني من پر بودم از اين همه چيز؟

 آدمهاي ديگر هيچ شباهتي به تو ندارند. يا غريبه‌اند يا آشناي زودگذر. آن‌قدر مچاله شده و خسته‌ام كه كسي نمي‌ماند. وصال كه از موعدش بگذرد،‌ همان نوش‌داروي بعد از مرگ سهراب است و مرگ براي بيماري كه لحظه‌هايش پر از درد و رنج است، عين زندگي است. اگر نيايد، قبل از آنكه بميرم، نابود مي‌شوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:32  توسط علیرضا7ساله  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:58  توسط علیرضا7ساله  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:54  توسط علیرضا7ساله  |