
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

فعلا اين چند تا كار رو بي حرف پيش داشته باشين تا بعد!
.....................................................................................




آن شب بهاري را به ياد بياور مترسک!. همان شبي كه بيخوابي به سرم زد و نيمه شب با پاي برهنه به سراغت آمدم. كنارت روي علفها دراز كشيدم. آسمان آنقدر آبي بود كه حتي تاريكي شب هم نميتوانست آن را بپوشاند.
ـ صداي جيرجيركها را ميشنوي مترسك!؟
ـ …
- چرا حرف نميزني؟ خوابي؟
ـ …
ـ آخه تو چرا هميشه به آسمون نگاه ميكني.
ـ نميدانم، اما از وقتي يادم ميآيد آسمان را بيشتر را از زمين دوست داشتم. شايد آنچه من بهدنبالش هستم از آسمان ميآيد.
ـ اون چيه؟ کیه؟
ـ …
كي مياد؟
ـ …
لجم می گیرد، می دانم اگر تا صبح هم این سوالها را تکرار کنم، باز هم جوابی نمی دهی با حرص داد میزنم:
- لجباز یکپای کچل!
حالا که بزرگ شده ام، سکوت را فهمیده ام .اما اینجا زندگی همیشه با صدای قیژ قیژ خشک و سردی، مدام و پیوسته به پیش می رود. انگار که در تهیگاه یک چرخ دنده بزرگ زندگی میکنم. بعضی وقتها که به مرز دیوانگی می رسم، از شهر می گریزم و پناه می آورم به کودکیم. می آیم به همین دشت و دراز می کشم همان جایی که زمانی، مثل یک درخت از زمین سبز شده بودی. تکیه میدهم به پای چوبیت و منتظر می مانم تا برایم حرف بزنی.
حالا که از سی سالگی گذشته ام، حالا که بزرگ شده ام، می دانم که درک سکوت نوعی فضیلت است، می دانم که در سکوت رازیست از جنس خودش، یک راز ساکتِ سر به مهر که هیچ وقت گشوده نمی شود.
مترسک! حالا معنای تمام چیزهایی که در هفت سالگیم می گفتی، درک می کنم . اما یک چیز را هنوز نمی دانم، چیزی که عذابم می دهد:
چرا ما آدمها زود بزرگ می شویم و دیر می فهمیم؟
سکوتت این بار خیلی طولانی شده. بدون اینکه نگاهت کنم ـ مثلا قهرم ـ با لحنی که دلخوریم را نشانت بدهم میگویم:
- اگه حرف نزنی میرما!
خمیازه عمیقی میکشی، دهانت تا انتها باز می شود جوری که فکر میکنم همه ماه را یکجا می خواهی ببلعی.
- می دانی پسر!؟ سکوت شبیه ترین چیز به حقیقت است. نمی شود به آن اشاره کرد،اگر بگویی: عجب سکوت زیبایی! سکوت میمیرد. حقیقت هم به همین اندازه شکننده است.
روزی بادی که از سرزمین چین آمده بود برایم داستانی تعریف کرد که یک شب فیلسوف بزرگی شاگردانش را در یک بیابان دور، جمع کرده بود تا سکوت را به آنان بیاموزد، فیلسوف با حرارت در مورد سکوت حرف می زد و می گفت:
به این سکوت عمیق گوش فرا دهید و خود را در آن غرق سازید تا رازهای خلقت بر شما گشوده شود. هر چه راز و رمز در این جهان لا یتناهی است، در همین سکوت نهفته است. گوش فرا دهید تا نجوای یگانه هستی را بشنوید...
شاگردان با دقت به حرف های استاد گوش می کردند و با دهان باز و چشمان گرد شده منتظر بودندتا هر لحظه حقایق ناگشوده هستی بر آنان آشکار شود که ناگهان از دل تاریکی فریادی به گوش رسید:
- تو در مورد کدام سکوت حرف میزنی؟ همان لحظه که تو به این بیابان پا گذاشتی سکوت هم از اینجا کوچ کرد. سکوت جایی است که تو نباشی ابله!
این حرفها را دیوانه ای گفت که سالهای سال، تک و تنها، در سکوت آن بیابان زندگی کرده بود. بعد از مدتها این اولین جمله ای بود که از دهانش خارج می شد.
فیلسوف به ناگاه ساکت شد و دیگر کلامی از دهانش بیرون نیامد و تا آخر عمر، مثل سنگ ساکن و بی صدا شد، یک کرو لال مادرزاد، غرق شده درمکاشفه ای ابدی،
علفها، خيس و سردند، پشتم كرخت و بی حس شده است. دارد سردم ميشود. مينشينم و زانوهايم را بغل ميكنم. سكوت است و سياهي، فقط جيرجيركها آواز ميخوانند.
ـ مترسك! تو ميدوني چرا جيرجيركها هميشه دارن ميخونن؟
ـ به همان دليل كه تو همیشه سوالهای عجیب و غریب می پرسی!.
می خندی و باز به آسمان نگاه می کنی.
تکیه می دهم به پای چوبیت و سعی میکنم سکوت را بفهمم.
شب آرام است و سنگين. انگار خود شب هم به خواب رفته است. ستارهها همه جا را اشغال كردهاند و مدام به زمين چشمك ميزنند. هنوز نميدانم اين همه ستاره را خدا براي چه خلق كرده است. آيا مهتاب براي آسمان شب كافي نبود؟ همانطور كه خورشيد براي آسمان روز؟
نسيمي آرام از كنارمان رد ميشود، علفها تا كمر خم ميشوند. دشت ميجنبد. موجي رقصكنان تا انتهاي دشت ميرود و در سياهي گم ميشود. خشخش علفها ميترساندم. مجبور به حرفزدن ميشوم.
ـ مترسك! تو هم مثل من شبها دلت ميگيره؟
نگاهت را از آسمان ميگيري و به من چشم ميدوزي. صورت سفيدت در مهتاب ميدرخشد. زغال را از كنار پاي چوبيت برميدارم و دوچشم ميكشم كه به من زلزدهاند. هرچه سعي ميكنم نميتوانم لبخند بر صورتت بكشم. بيخيال ميشوم. مينشينم و منتظر ميمانم تا حرف بزني.
ـ شب تاريك است و سكوت تاريكياش را عميقتر ميكند. با اين وجود فقط در شبهاست كه آدمها ميتوانند دورترين نقاط دنيا را ببينند. ميبيني آن ستارهها را؟ آنها دورترين نقاطياند كه آدمها ميتوانند ببينند. اما روز با آنكه خورشيد همه جا را روشن ميكند آدمها فقط ميتوانند اطرافشان را ببينند. درختها، تپهها، و حداكثر كوهها. نور براي ديدن لازم است، اما كافي نيست. حتي بعضيوقتها خود نور كوركننده ميشود.
آدمها فقط شبها كه كرانههاي جهان به رويشان گشوده ميشود، ميفهمند كه دنيا چقدر بيانتهاست و خودشان چقدر كوچك و ناچيزند و در اين دنياي بزرگ تنهايي آدمها هم هي باد ميكند وبزرگتر ميشود. آن وقت دلشان ميگيرد. سكوت ميكنند و در روياهاي خود غرق ميشوند. آدمها از اين دنياي بی انتها ی ناشناخته به دنياي درونشان پناه ميبرند. مثل كودكي كه در آغوش مادرش آرام ميگيرد.
کمی سکوت میکنی. نگاهت را به روي دشت ميكشاني و ادامه ميدهي.
ـ نگاه كن. ببين چطور مهتاب همه چيز را درخشان كرده است. نور مهتاب نرم و بيصدا بر اجسام مينشيند و آرام در آنها نفوذ ميكند و ذاتشان را آشكار ميسازد. اما نور خورشيد تيز و شتابزده به پوستة اشيا برخورد ميكند و منعكس ميشود و آنچه به ما نشان ميدهد، فقط شكل ظاهري است. مهتاب دنياي ديگري را بر ما آشکار می کند که در روز تاریک است. دنيايي كه بايد در سكوت و سياهي شب تماشایش کنیم.
وقتي كنار تو بودم مترسك! دنيا برايم دوستداشتنيتر ميشد. ترسم از بين ميرفت و جايش را هزاران سؤال عجيبوغريب ميگرفت كه هميشه برايشان جواب داشتي. اما حالا در زندگيم چيزي گم شده است. نه سؤالي دارم و نه كسي كه برايش پاسخي داشته باشد. مثل اینكه چيزي كه از آن ميترسيدم بر سرم آمده است. من بزرگ شدهام مترسك!
بعضي چيزها را نميشود فراموش كرد. انگار سايهاند. هر جا ميروي با تو ميآيند. همه جا حضور سنگينشان را احساس ميكني چيزي كه وجود ندارد اما روي تمام زندگيت تأثير ميگذارد.
شايد خندهات بگيرد. اگر بگويم كه عروسكت را ساختهام و مثل بچهها آن را در دست ميگيرم و با آن حرف ميزنم. وقتي با تو هستم، وقتي حرفهايم را گوش ميدهي، دوباره كودك ميشوم و با پاي برهنه به ميان دشت ميدوم. وقتي تو باشي كودكي بيپايان است انگار و همين خوب است، خيلي خوب.
ـ مترسك، به چي فكر ميكني؟
خم شدهاي روي كرت يونجهزار و به تصويرت نگاه ميكني كه در آب ميرقصد. امروز اينجا را آبياري كردهاند. نور خورشيد از سطح آب ميتابد و همه چيز را درخشان ميسازد. ابرها از آسمان پايين آمدهاند. پايينٍپايين. يونجهها انگار از پشتههاي سفيد ابر روييدهاند. چه قشنگند آسمان و زمين وقتي با هم قاطي ميشوند. اما چهرة سفيد تو كه همچنان در آب ميرقصد از همه چيز برايم زيباتر است.
زغال را برميدارم و برايت دو تا چشم ميكشم كه دارد نگاهم ميكند حالا ديگر مجبوري با من حرف بزني
ـ مترسك خوبي؟
ـ آره خوبم پسر. امروز براي شادبودن همه چيز داريم. آب، آفتاب و آينه.
كلاهت را برميدارم و ميگويم
خودت رو ببين مترسك! كمكم داري كچل ميشي. باد موهات رو دزديده و با خودش برده.
ميخندي و به كلة زمختت نگاه ميكني.
ـ اين مزرعهدار نميتونست تو رو قشنگتر درست كنه؟
ـ ...!
ـ دلت نميخواست قشنگتر بودي؟
ـ نه من همينم كه هستم و هميشه هم همين شكل ميمانم، پس بهتر است خودم را دوست داشته باشم.
تصويرت در آب ميلرزد. نسيمي يونجهها را تا آب خم ميكند و ميگذرد.به من نگاه ميكني. اما صورتت هنوز خالي است. طاقت نميآورم. بلند ميشوم و تندي برايت يك لبخند ميكشم.
ـ خوب مترسك چرا امروز اينقدر خوشحالي؟
ـ باوركن نميدانم. يك شادماني بيدليل. شايد به خاطر اين است كه آب همه چيز را به زير پايم كشانده است. ميداني؟ هميشه فكر كردهام كه در زمين هيچ خبري نيست. هرچه هست در آسمان است. حالا همين آسمان آنقدر نزديك و پايين است كه ذوقزده شدهام.
وقتي خوشحال بودي پرحرف ميشدي و آنقدر حرف ميزدي كه همانجا، زير پايت خوابم ميبرد. باد تكانت ميدهد. آسمان بهدور پايت ميپيچد و حلقه و حلقه ميشود.
ـ ميداني پسر! شادي يك پرنده است. يك پرندة سبكبال، كه نميشود آن را در قفس نگاه داشت. وقتي ميخندي اين پرنده از قفس سينهات ميگريزد. شادي در تو بهوجود ميآيد. اما تو مالكش نيستي. شادي در دلت زاده ميشود، اما بر لبان ديگران زندگي ميكند.
وقتي كه شادي، نميتواني آرام بنشيني. از جايت ميپري، فرياد ميزني و قهقهه سر ميدهي و اين جوري لبخندت را با همة آدمها تقسيم ميكني.
نگاهت را از من ميگيري و به ابرها چشم ميدوزي.
ـ اما اندوه مثل يك دانه است كه همة آدمها آن را در كنج دلشان دارند. آرام و بيصداست. هميشه هست. اما آنقدر ساكت، كه همه آن را فراموش ميكنند. سالها ميگذرد و اندوه آرامآرام رشد ميكند. همه آدمها اين مهمان هميشگي را چون رازي در دل خود پنهان ميكنند. تا وقتي كه اين دانه رشد ميكند و به بار مينشيند و شاخ و برگش تمام وجودت را دربرميگيرد.
حالا اندوه درخت كهنسالي است كه در دلت ريشه دارد و ميوهاش در چهره، حرفها، و رفتارت هويداست.
لحظهاي سكوت ميكني. نفسي عميق ميكشي و دوباره شروع ميكني. اما ديگر لبخند بر لب نداري.
ـ ميداني، همانقدر كه شادي آدمها را به هم نزديك ميكند، اندوه آنها را از هم جدا مي سازد. شادي آدمها، از يك جنس، اما اندوهشان منحصر به فرد است. آنقدر كه هيچكس آن را باور نميكند، نميفهمد.
وقتي اندوهگينيم، به درون خود خم ميشويم و خويش را تماشا ميكنيم. با اندوهمان خلوت ميكنيم و آدمها را از ياد ميبريم.
ـ مترسك تو هم از آن دانهها داري؟
لبخد معنی داری میزنی.
ـ آره پسر. من يك انبار از آن دانه هام . اما مترسک شادی هستم. اندوه و شادي، مثل شب و روز است. مثل مرگ و زندگي.
خورشيد غروب كرده است و ابرها همه جا را پوشاندهاند. سردم ميشود. خودم را بغل ميكنم تا گرم شوم. معدهام قاروقور ميكند. تازه يادم ميآيد كه از صبح چيزي نخوردهام.
سرم را روي پاي چوبيت ميگذارم كه هي تكان ميخورد و قيژقيژ مي كند. نگاهت ميكنم و لبخند ميزنم. انگار ميفهمي به چه ميخندم. دهانت تا بناگوش باز ميشود و قهقههات دشت را پر ميكند.
امروز بی حوصله بودم. حالم از روشنایی روز بهم می خورد. دوست داشتم زودتر شب، با اون چادر سیاهِ ستاره دارش! از راه برسه، تا با مخ شیرجه بزنم تو سیاهیِ غلیظ ِخفه کننده اش، که چون شراب هزار ساله مستم می کند.
خیلی اتفاقی، از یک همکار کتابی به دستم رسید به نام" عشق های لنگه به لنگه" با شعرها و تصویرهای بسیار زیبا و باز هم اتفاقی یکی از شعرهایش را خواندم: " فکرهای یک درخت". برای من که که نصف عمرم را بالای درخت زندگی کرده ام ( و چند بار از همان بالا به مرگ پرتاب شده ام! اما از خوش شانسیم دوباره به زندگی عقبگرد کرده ام،) درخت فقط یک گیاه نیست. چیزیست که مرا به خودم، به رویاهایم و به خدای کوچکِ دنیای بزرگِ کودکیم پیوند میزند. خیلی ذوق کردم وقتی دیدم شاعر از همان راهی به درخت رسیده که من مدتهاست از همان راه زندگی را کشف کرده ام... از خواندن شعرهایش گر گرفتم و چیزی را حس کردم که مدتها بود مزه اش را در عمیق ترین سلولهای روحم به فراموشی سپرده بودم.
شعرهای کتاب را عباس تربُن سروده و رضا مکتبی تصویرسازی کرده. شعرها ساده، بی تکلف و پر از تصویر ند. شاعر، خواننده را نمی پیچاند و قلمبه سلمبه روایت نمیکند. ساده حرفش را میزند، شما هم ساده تر بشنوید...
.........................................................................................................................................
" فکرهای یک درخت"
بی کس و غریب
در کنار جاده ایستاده است
باز هم به خاطرات کهنه اش
تکیه داده است
باز هم
غصه میخورد برای برگهای گمشده
خاطرات روزهای دور
برگهای دفتری که بادها بی اجازه
کنده اند و برده اند
ناگهان
با خودش حساب میکند که تا به حال
چند دفعه روی دستهای او
تاب خورده اند
خوب فکر میکند که چند بار
دستهای نازکش شکسته اند
فکر میکند...
و فکرهاش
بی جواب
میروند آسمان و ابر می شوند
روزهاست این چنین
در برابر مسافران
سبز میشود
چون علامت تعجبی که نقطه اش
بر سرش نشسته است
روزهاست
در برابر گذشتن مسافران
کار او فقط تعجب است
او همیشه از خودش سئوال میکند
چرا
بعد سالها هنوز
در کنار جاده مانده است؟
در کنار جاده...
و جواب این سئوال
با مسافران سوار میشود
او همیشه یک درخت بوده و
پیاده مانده است
.........................................................................................................................................











خیلی زیباست و در عین حال بسیار ساده! آنقدر ساده که به ذهن هیج کس خطور نمیکند. همه ما، هر روز، چندین بار از این شی استفاده میکنیم اما این ایده هیچ وقت به ذهن ما نرسیده است، چون به دیدنش عادت کرده ایم و عادت آفت خلاقیت است.
من کاری به کاربردی بودن یا نبودنش ندارم. ظاهرا خلاقیتهای هنری هیچ کاربردی به جز خلق زیبایی ندارند که البته از نظر من درک زیبایی، سطح کیفی زندگی را بالا می برد، نگاهمان را تغییر می دهد و وقتی به زندگی عمیقتر نگاه می کنیم، لذتهایمان نیز عمیقتر میشوند و البته دردهایمان!
ما یاد گرفته ایم فقط از اشیا استفاده کنیم بدون فکر کردن به شکل، ماهیت و یا ذات آنها. بیاییم یک لحظه فکر کنیم که در زندگیمان، با چه چیزهایی (و حتی چه کسانی) ارتباطی اینگونه داریم! شاید بتوانیم نگاهمان را عوض کنیم و در نتیجه زندگی را جور دیگری تجربه کنیم!
مادامی که آنگونه بیاندیشیم که تا حالا اندیشیده ایم، همان کارهایی را خواهیم کرد که تا حالا کرده ایم و به همان نتایجی خواهیم رسید که تا حالا رسیده ایم.


خودم اینکارها رو دوست دارم اما دیگران نه! نمی دونم چرا! نظر شما چیه؟

دوست خوبم سوسن من رو دعوت به يه بازي كرده و ازم خواسته تا 7 آرزوي محالم رو بنويسم. منم از بين هزاران هزار آرزوي محال اين چند تا رو بدون فكر كردن نوشتم:
1- همه آدمها خوشبخت بشن و نشاني از بيماري، جنگ، نسل كشي، فقرو گرسنگي در زمين وجود نداشته باشه.
2- آقاي احمدي نژاد همين فردا استفا بده.
3- به 13 ميليارد سال قبل برگردم ودر گوشه اي از اين دنيا بايستم و شاهد انفجار بزرگ (بيگ بنگ) و آغاز خلقت با شم.
4- يكي از دختران جرج بوش عاشقم بشه ( البته اگر هر دو دخترش هم عاشقم بشن از نظر من ايرادي نداره) و من به راحتي ميخ اسلام را در سرزمين كفر بكوبم.
(البته اين يكي خيلي محاله چون شنيدم كه دختركان بوش همجنس بازن! بخشكي شانس!!!)
5- من با تولستوي، كيشلوفسكي، انيشتين، نيوتن، خيام، ابو علي سينا، كينو، ميلان كوندرا، مهران مديري و علي دايي با تيم هيتلر، نرون، چنگيزخان، پينوشه، صدام، بن لادن، زرقاوي، جرج بوش، ضحاك، ميلوشوويچ و اسكندر مقدوني مسابقه فوتبال بديم و شش صفر از اونا ببريم. مربي تيم ما هم مجيد جلالي باشه.
6- يكي از سرداران كوروش كبير باشم و تو سپاهش بهش خدمت كنم.
7- عباس كيارستمي ازم دعوت كنه كه تو فيلم جديدش دستيارش باشم.
منم به همين شكل از اين دوستان عزيز دعوت مي كنم در اين بازي شركت كنند.
احسان گنجي مرتضي خسروي بيتا سپهري ژيلا تقي زاده