تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

اگر آسمان باز شود، همين روزها پرواز مي‌كنم. خيلي وقت است كه خورشيد را نديده‌ام. نمي‌دانم چرا بهار امسال آسمانش اين قدر گرفته است. دلم براي همة چيزهاي قشنگ تنگ شده؛ مثل تو، مثل روياهايم.

از آخرين ديدار خيلي وقت است كه گذشته. ديگر چهره‌ات را به ياد نمي‌آورم، فراموشي نعمت بزرگي است وقتي كه نيستي، اما درمان دردم نيست. هيچ چيز درمان اين درد نيست.

مي‌داني نسيم‌جان! بين تنهايي و تنها بودن هزار روز فاصله است و بين من و تو هزاران سال. آن قدر كه همة راههاي دنيا به گرد آن نمي‌رسند.

حوصلة هيچ‌چيز و هيچ‌كس را ندارم. حتي از اين وق‌ناله‌ها هم خسته‌ام. شايد نوشتن هم ديگر بيهوده باشد. نوشتن به حرف زدن در سكوت مي‌ماند. سكوت هم آن‌قدر بزرگ و تهي است كه همه چيز را در خود فرو مي‌برد. تو را در همين سكوتها يافتم و گم كردم.

ـ حواست كجاست؟

ـ همين جا.

ـ چرا ساكتي؟

ـ دارم فكر مي‌كنم.

ـ به چي فكر مي‌كني؟‌

ـ نمي‌دانم.

به خدا صادقانه‌ترين جواب همين «نمي‌دانم» است. اعتراف، درماندگي نيست سرآغاز صداقت است.

كجايي نسيم‌جان! از هر كه سراغت را مي‌گيرم مثل احمق‌ها نگاهم مي‌كند وقتي نشانه‌هايت را مي‌پرسند هر چه به كله‌ام فشار مي‌آورم، چيزي به خاطر نمي‌آورم. آخرين يادگار لبخندت بود كه روي شيشة اين قاب عكس ماسيده است. اصلاً اين زن را نمي‌شناسم، نمي‌دانم براي چه آن را روي ديوار كوبيده‌ام، نمي‌دانم!

 بعضي شبها خواب مي‌بينم كه مرده‌ام. از خواب مي‌‌‌‌‌‌‌پرم و باز خواب مي‌‌بينم كه مرده‌‌‌ام، وقتي اميد نباشد. مرگ خيلي زود در مي‌زند. اصلاً مردن آن‌قدرها هم كه مي‌گويند وحشتناك نيست،‌ مثل تاريكي است كه ناگهان هجوم مي‌آورد به چهار گوشة اتاق،‌ وقتي كليد برق را مي‌زني،‌ مثل چيزي است كه مي‌نويسي و بعد خطش مي‌زني. مثل آخرين «خداحافظي»‌ است كه «به اميد ديدار» به همراه ندارد.

آن همه آرزو، آن همه رويا دارد گم مي‌شود در پشت آسمان دودي رنگي كه نمي‌دانم كدام دست بد ذاتي روي سرم نقاشيش كرده است.

دارم به ته خط می رسم. اگر همين روزها بميرم اصلاً تعجب نمی کنم. ديگر حسابی قاطی کرده ام.

عصر كه مي‌شود مي‌روم توي خيابان،‌ راه مي‌روم و با صداي بلند با خودم حرف مي‌زنم:

‌ «من مي‌دانم كه آسمان چقدر است. مي‌دانم خدا كوچك است،‌ درست به اندازة بزرگي دلم. مي‌دانم كه زندگي و مرگ ساده‌ترين معماهاست.» آن‌قدر حرف و حديث در دلم ريخته، كه مي‌ترسم دهان باز كنم. يادم هست، هميشه مي‌گفتي غمي در چشمانت لانه دارد و بغضي در گلويت. يعني من پر بودم از اين همه چيز؟

 آدمهاي ديگر هيچ شباهتي به تو ندارند. يا غريبه‌اند يا آشناي زودگذر. آن‌قدر مچاله شده و خسته‌ام كه كسي نمي‌ماند. وصال كه از موعدش بگذرد،‌ همان نوش‌داروي بعد از مرگ سهراب است و مرگ براي بيماري كه لحظه‌هايش پر از درد و رنج است، عين زندگي است. اگر نيايد، قبل از آنكه بميرم، نابود مي‌شوم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:4  توسط علیرضا7ساله  | 

اتفاقها هميشه عجيبند، حتي اگر تكراري باشند. هر جا كه اتفاق عجيبي رخ مي‌دهد، آدمها سراسيمه به سوي ديگري فرار مي‌كنند. اما من به آنجا كشيده مي‌شوم چون مي‌‌‌‌دانم كه اتفاقها از تو زاده مي‌‌‌شوند. هرچقدر من ساده بودم تو پيچيده بودي و عجيب!

انگار همين ديروز بود كه نشستيم كنار جاده و من با هزار زحمت آتش روشن كردم تا سرماي غروب وجودت را نلرزاند. با هم حرف زديم، خنديديم، چاي خورديم و در سكوت به تماشاي شب نشستيم كه چگونه چادر سياه ستاره دارش را بر سر مي‌كشيد.

حرفهايت بوي شادي مي‌داد،‌ طعم يكجور شيدايي. وقتي شعر جديدت را برايم خواندي چشمهايت مي‌خنديد. شعرت كه تمام شد، چاي ريختم براي خودم و تو. ليوان را توي انگشتهايم گرفتم و آوردم بالا تا بخارش صورتم را گرم كند. از پشت مه داغ نگاهت كردم چشمهايت برق مي‌زد. در هر چشمت آتشي روشن بود يكي براي من، يكي براي تو به نشان دلهاي عاشقمان.

تا خود صبح بيدار بوديم حرف زديم و بعد كنار همان آتش دراز كشيديم. سرت روي سينه‌ام بود آخرين بار كه نگاهت كردم، ستاره‌ها كه در سپيدي صبح گم شدند ما هم به خواب رفتيم.

چشمانم را كه باز كردم، آتش خاموش شده بود و تو نبودي، ايستادم و دشت را جستجو كردم. باد مي‌آمد و خاكستر آتش را به آسمان مي‌‌‌برد هر چه نگاه كردم اثري از تو نديدم.

حالا خيلي وقت است كه از آن روز گذشته. اما هنوز اين جاده را به هوايت مي‌روم و مي‌‌آيم. آنقدر كه آنرا عين كف دستم مي‌‌‌شناسم. جايي كه آتش بود، حالا پر از علف شده. همين ديروز كه از كنارش گذشتم يك شقايق وحشي ديدم كه انگار همان لحظه از خاك بيرون آمده بود.

نسيم جان! در اين آمدن و رفتنهاي شبانه بعضي وقتها آنقدر نزديكت مي‌شوم كه صداي نفسهايت را مي‌شنوم. هي به اسم صدايت مي‌زنم و منتظر مي‌مانم. اما جوابي نمي‌شنوم. مي‌دانم كه مرا مي‌بيني و صدايم را مي‌شنوي. حتي لحظه‌اي درنگ مي‌كني. اما‌ لبخند مي‌زني، راهت را مي‌كشي و مي‌روي.

مي‌‌‌‌‌داني نسيم ؟! زندگي مثل شعر است،‌ بايد دوبار آن را بخوانيم. يك بار براي آنكه بفهميم و بار ديگر براي آنكه لذت ببريم

من زندگي را فهميده‌‌‌ام نسيم! كمكم كن تا از آن لذت ببرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 4:7  توسط علیرضا7ساله  | 

بهار دارد مي‌آيد و شولاي سبز خود را بر پوست خشك روياهايم خواهد كشيد و باز اين آسمان يخزده لبخند خورشيد را خواهد ديد. بهار مي‌آيد و سكوت سياه اين شب طولاني از دشت خا طراتم كوچ خواهد كرد.

اين روزها احساس مي‌كنم كه هي كسي صدايم مي‌زند. از جايم برمي‌خيزم و صدا را جستجو مي‌كنم دستانم را به درون سياهي مي‌فرستم و چنگ مي‌اندازم تا آن را بگيرم اما فقط رد نمناكي در دستانم مي‌ماند و ديگر هيچ! و باز صدايي كه نمي‌دانم از كجا مي‌آيد.

عجيب تنها شده‌ام نسيم! حتي سايه هم ندارم. مي‌بيني اين دشت تيره چقدر به من مي‌آيد؟! مي‌‌‌‌شنوي روزهايم چقدر ساكت و خالي شده‌‌اند!؟ آن پرنده‌هاي مهاجر در آن سوي افق براي هميشه به سينه آسمان يخ زده‌اند و خورشيد انگار تا ابد در پشت كوهها به خواب رفته است.

نه نسيمي نه پرنده‌اي و نه مترسكي، فقط من مانده‌ام و اين كودك هفت ساله كه مدام بهانه‌ات را مي‌گيرد و هرروز پابه‌پاي من آنقدر اين دشت را مي كاود كه از خستگي هلاك مي‌شود و در آغوشم به خواب مي‌رود و باز من مي مانم و دنيايي كه دوستش ندارم من مي‌مانم و رشته‌اي كه ديگر گسسته است.

امشب تمام اين سرزمين را جستجو مي‌‌كنم و روزني پيدا مي‌كنم و ريسماني تا آنرا از روزن شب بياويزم واز اينجا بروم. اين دشت لحظه به لحظه سياهتر مي‌شود حتي لحظه ها هم يخ بسته‌اند. اينجا شبها مهتاب ندارد و ظلمت آنقدر سنگين است كه به زمين ميخكوبت مي‌كند اينجا پاسخ سكوت سكوت است و پاسخ فرياد بازهم سكوت.

نسيم جان!‌ تو كه رفتي زندگي هم از اينجا كوچ كرد. من ماندم و خاطراتمان كه محكوم شده‌ام تا آخر عمر در پس ذهنم پوسيد‌گيشان را نظاره كنم. تو كه بودي همه چيز عالي بود آسمان مي‌درخشيد و شادي زير پوست زمين مي‌خزيد. با تو حتي خداهم مال من بود و حالا بي تو  حتي خودم را  از دست داده‌ام.

بگذريم نسيم! ديگر بيش از اين سرت را به درد نمي‌آورم خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 3:18  توسط علیرضا7ساله  | 

همين چند لحظه پيش «هشت كتاب» را بستم و گوشة دنجي گذاشتم تا چشمم به آن نيفتد. ديگر مدتهاست كه از سهراب فاصله گرفته‌ام. سهراب شبيه آن قسمتي از من است كه دوستش ندارم. او با همان چشماني دنيا را مي‌‌بيند كه من از حدقه درآوردم و گذاشتمشان داخل گلدان خالي پشت پنجره، كنار گلدان شمعداني.

آن چشمهاي سهرابي حالا در زير خاك خفته است. ديگر از دستشان راحت شدم فقط بعضي وقتها آبشان مي‌دهم تا خشك نشوند.

زيبايي چشمها را كور مي‌كند، سر و صدا راه مي‌اندازد و فخر مي‌فروشد اما آن حقيقت محجوبي كه پشت اين زيباييست، هميشه ساكت و صبور است و منتظر كه شايد روزي كسي كشفش كند. به قول شازده كوچولو: «آنچه اصل است از ديده پنهان است».

نسيم جان! آن تپه را يادت هست كه عصرها در دامنه‌اش دراز مي‌كشيديم و ابرها را نگاه مي‌كرديم؟ همان كه با سنگيني خود را تا آسمان كشانده بود تا سبزي تنش را به رخ آبي آسمان بكشد. يادت هست تا مدتها از جنگل انبوهي كه درست از پشت همين تپه آغاز مي‌شد بي‌خبر بوديم؟

در دنياي كوچك ما هميشه چيزي چيز ديگري را مي‌پوشاند و مجموع اين چيزها حقيقت را. پس آن چشمي كه نمي‌تواند از اين لايه‌هاي هزار تو بگذرد همان بهتر كه زير خاك دفنشان كنم.

ديشب خواب بودم كه صدا آمد. احساس كردم كه دارد باران مي‌آيد. صداي آوازش را بر پنجره ‌شنيدم. ترسيدم رويا باشد؛ از جايم جم نخوردم و گذاشتم اين روياي خيس تا صبح ببارد.

راستي! نسيم دلم مي‌خواهد مسافري كه قبل از من اينجا بوده پيدا كنم. فكر كنم گلدان شمعداني‌اش را جا گذشته است. شايد آن دو گل قرمز شمعداني چشمان همان مسافر است كه درشان آورده و انداخته داخل گلدان و صبح فردايش از اينجا رفته است. وقتي من آمدم،‌ گلدان همين جا بود، پشت پنجره، ‌من هم تكانش ندادم. تازه گل داده بود ترسيدم پژمرده شود. حتي به آن آب هم ندادم فكر كردم تماشاي باران برايش كافي است. بعضي چيزها براي ما آدمها عجيب است اما گياهان به باران كه مي‌انديشند سيراب مي‌شوند. مثل من كه به تو فكر كردم و عاشق شدم.

اين خانه حس غريبي دارد. از وقتي واردش شد‌م تمام گذشته‌ام را فراموش كرده‌ام انگار دوباره به دنيا آمدم. هر آنچه از گذشته‌ داشتم پشت در اين خانه جا گذاشته‌ام.

روزها مي‌نشينم در خانة كوچكم، تكيه مي‌دهم به ديوار،‌ كنار بخاري چوبي. آدمها مي‌آيند مرا مي‌بوسند. بهار را تبريك مي‌گويند و مي‌روند اما هيچ كدامشان را نمي‌شناسم. حالا كه فكر مي‌كنم قيافه‌هايشان يادم نمي‌آيد.

اين روزها زياد به تو فكر كرده‌ام نسيم. آنقدر كه لذت بخش‌‌ترين كاري كه يك آدم غمگين در بهار انجام مي‌دهد را ترك گفته‌ام؛ يك هفته است كه قدم نزده‌ام!

امشب دلم سنگ شده. چسبانده مرا به زمين سرد و يخزده، انگار نه انگار كه چند روز است از بهار گذشته، هوا هنوز سرماي زمستان را به دوش مي‌كشد. چند روز پيش برف آمد. آبها يخ بستند و شكوفه‌هاي زرد‌آلو يك شبه سياه شدند و به زمين افتادند. شايد هم برف همان شكوفه‌هاي يخ بستة‌ درختان است! حالا ديگر فرقي نمي‌كند. بگذريم.

تا چند روز ديگر زمين گرم مي‌شود. علفها شرمگنانه سر از زير خاك بيرون مي‌آورند و‌ آرام به سوي ابرها مي‌روند. زمين سبز مي‌پوشد و آسمان نيلي. درختها، حتي پيرترينشان با كمترين نسيمي تكان مي‌خورند و شاخه‌‌‌‌هايشان را به ابرها مي‌كشانند و هي مي‌چرخند و رقص‌كنان ابرها را پراكنده مي‌كنند.

امشب آمده‌ام روي پشت‌بام كاهگلي خانه‌ام تا به آسمان نزديكتر باشم. دلم چوب مي‌خواهد، چوبهايي كه در آتش بيندازم و صداي سوختنشان را بشنوم.

دلم تنهايي مي‌خواهد يك تنهايي بزرگ كه پر باشد از سكوت و تاريكي. اما سكوتي كه صداي سوختن چوپ آنرا لبريز كند از همان حسي كه خودت مي‌داني.

حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه غير از تنهايي آروزيي ندارم. نخواستن فضيلت است اگر از بي‌نيازي باشد. اما هميشه اين گونه نيست. حداقل اين بار يك جور بي‌خيال شدن است. يك حالت دفاعي است در برابر اتفاقي كه دارد مي‌افتد. اما نمي‌دانم كه چيست.

آتش به دور چوبهايي كه مي‌سوزند مي‌رقصد. خودم را بغل مي‌كنم. زانوهايم داغ شده،‌ چانه‌ام را روي داغي زانوهايم ولو مي‌كنم. آتشي در وجودم زبانه مي‌كشد.

كنار آتش دراز مي‌كشم مثل جنين در شكم مادر خودم را جمع مي‌كنم دستانم را مي‌گذارم لاي پاهايم. آتش پوستم را گرم مي‌كند و من آرام چشم بر هم مي‌گذارم. مي‌خواهم بخوابم نسيم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط علیرضا7ساله  | 

امشب مي‌خواهم از خودم بگويم و از زندگيم كه مثل رشد شبانه‌ي گياه آرام و بي‌صداست. مي‌خواهم از نورها و صداها حرف بزنم. از دو همزادي كه آرام‌آرام رخنه مي‌كنند و آرامش دنيا را به تاراج مي‌برند. دنيايي كه فقط دو شكل دارد يا روشن و پر‌هياهو و يا تاريك و پر‌سكوت.

من فرزند شبم نسيم! در تاريكي به دنيا مي‌آيم و قبل از طلوع نور مي‌ميرم. من و نور برادريم،‌ هر دو زاده‌ي تاريكي هستيم اما هيچ‌وقت با هم ديده نمي‌شويم.

 شب كه مي‌شود از شهر بيرون مي‌آيم، از زير سايه‌هاي سنگين خواب‌زده مي‌گريزم. لباس‌هايم را در‌مي‌آورم و لخت‌و‌عور به سوي سرزمينم قدم برمي‌دارم. كسي مرا نمي‌بيند. آدمهای با نور بيدار مي‌شوند و با نور مي‌خوابند. حالا منم و اين سرزمين صاف و پهناور، منم و اين دشت عريان‌تر از من. وقتي كه مي‌گويم دشت، منظورم يك سرزمين پهناور و صاف نيست. دشتِ من يك فضاي خالي بين زمين و آسمان است. جايي است كه اين دو با هم يكي مي‌شوند. شايد توي دنيا دشت‌هاي ديگري هم باشد اما مال من اين شكلي است.

وقتي در دشتم قدم ‌‌مي‌زنم، نمي‌دانم به جلو مي‌روم يا عقب، بالا يا پايين. اصلاً فرقي نمي‌كند، به هر سمت كه بروم به جايي نمي‌رسم و به هر نقطه‌اي كه چشم بدوزم چيزي جز سياهي نمي‌بينم. در دشت من جهت معني ندارد. هيچ چيز معني ندارد. بچه كه بودم دشتم كوچك‌تر بود. درخت داشت، پرنده داشت، مترسك داشت، صدا داشت، نور داشت اما حالا فقط دو چيز دارد:‌سكوت و سياهي. آن وقت‌ها از گوشه و كنار دشتم صداهايي مي‌شنيدم. صداي كودكي كه مي‌خنديد. صداي زوزه‌ي باد، صداي بال پرنده. بعد صداي هياهو شنيدم و در انتها يك پچ‌پچ آرام كه توي سكوت گم شد.

 اتفاق‌ها آنقدر آرام جايشان را به يكديگر مي‌دهند كه مرزها را نمي‌فهميم. مرز خيال و واقعيت، مرز مرگ و زندگي. مرز نورها و صداها. آن وقت‌ها به دشتم نور مي‌تابيد. نورهايي زرد كه اگر هوا ابري بود،‌ سفيد مي‌شدند. نورهايي كه علف‌ها را به سمت خود مي‌كشيدند و سايه‌هاي قشنگي روي زمين مي‌ساختند. اما نورها هم رفتند و ديگر نيامدند. مثل صداها. حالا مي‌دانم كه هر دويشان يكي‌اند. نورها صدا توليد مي‌كنند و صداها نور دارند.

دنياي نورها و صداها دنياي كوران و كران است. مي‌بيني و مي‌شنوي اما نه آنچه را كه هست، آنچه را كه اين دو همزاد برايت مي‌سازند. امشب هوا سردتر است. دارم مي‌لرزم اما مهم نيست خيلي زود عادت مي‌كنم. نسيم‌جان! تو هم فكر مي‌كني ديوانه‌ام؟! اما من عاقل‌تر از هميشه‌ام. كار مي‌كنم، درس مي‌خوانم، با ديگران حرف مي‌زنم و مي‌خندم. حتي چند وقت پيش اداي دلقك‌ها را در‌آوردم تا دوستانم را بخندانم. حالا حرف‌هايم را هي بخوان و بخند! به من،‌ دشت و زندگيم پوزخند بزن.

حالا بگذار کمی از زندگی برايت بگويم. زندگی آرام و هميشگی است. آنقدر که خيلی وقتها متوجه اش نمی شويم. زندگی ساده است، وقتی با عقلمان نگاهش می کنيم پيچيده می شود. زندگی همان اقيانوس طوفانی است که با موجهای سنگينش مدام به صخره ها می کوبد اما کمی پايين‌تر آرامش حکمفرماست. نسيم جان! من همان آرامش ابدی ام. آرام و تاريک و سرد.

راستي! خيلي وقت است كه صداي دريا را نشنيده‌ام. برايم بنويس. اصلاً برايم نقاشي‌اش كن و در پاكت بگذار تا اگر بادي راه گم كرده از اينجا گذشت برايم بياورد. فقط يادت باشد صداي دريا را بلند نقاشي نكني. آدم‌ها كنجكاوند و به صداهاي بلند حساس. پس قبل از آن كه نامه به دستم برسد آن را مي‌گشايند.

 نسيم‌جان! يادم هست كه يك بار از من پرسيدي كه تا كي مي خواهی بروی؟ ‌ سعي مي‌كنم ساده بگويم تا بفهمي: رفتن من آن گونه نيست كه تو فكر مي‌كني. در اين رفتن‌هاي شبانه نه خسته مي‌شوم نه راه گم مي‌كنم و نه به جايي مي‌رسم. چگونه ممکن است گم شوم وقتي به هر سمت كه می چرخم و می روم به جايي نمي‌رسم؟ راستش خيلي دلم مي‌خواهد گم‌و‌گور شوم شايد در سرزميني غريب‌تر پيدا شوم. اما انگار همه‌ي راههاي نرفته‌ي دنيا بر سينه‌ام نقش بسته است.

 اين همه شب، اين همه قدم زدم اما هيچ‌وقت ردپاي شب قبل خود را نديدم، يا اينجا بي‌انتهاست يا من ردپايي ندارم. اين آخري اگر درست باشد، معني‌اش اين است كه من قدم نمي‌زنم، پرواز مي‌كنم و اين خوب است خيلي خوب! بعضي وقت‌ها آدم‌ها آرزوهاي مسخره‌اي دارند. دلشان مي‌خواهد پرواز كنند يا روي آب راه بروند يا بيمارها را شفا بخشند. اگر تمام اينها را هم به من بدهند، دشتم را با كسي قسمت نمي‌كنم اينجا همه چيز هست غير از نور و صدا.

راه كه مي‌روم پاهايم پي‌درپي از رو‌به‌روي هم كنار مي‌روند. بر اساس يك قانون فيزيكي وقتي يك پا روي هواست آن ديگري روي زمين است. يعني هيچ زماني هر دوي آنها روي هوا نيستند. دنياي خوبي داريم ما آدم‌ها. هميشه يکي جاي ديگري را مي‌گيرد و اين خوب است چون هميشه چيزي هست تا به خاطرش زندگي كنيم.

حالا کمی هم از آسمان دشتم برايت بگويم.‌ آسمان دشت من اگر چه پر‌ستاره است اما ستاره‌هايش يخ بسته‌اند و چشمك نمي‌زنند. نورشان سيال نيست، به من نمی رسد و دشتم را روشن نمي‌كند. براي حرفهايم دليل علمي هم دارم: من و دشتم با سرعتي بيشتر از سرعت نور از شما آدم‌ها دور مي‌شويم. آنقدر كه نور دنيايتان حتي به گرد ما هم نمي‌رسد. دنيا دارد منبسط مي‌شود و اجزاي هستي از هم فاصله مي‌گيرند. اما اين فاصله را چه پر مي‌كند؟‌ تنهايي آدم‌ها، تنهايي بزرگ آدم‌ها!

 شب به نيمه‌رسيده. اما حرفهايم هنوز تمام نشده است. من در ذهنم مي‌نويسم و در دلم مي‌خوانم. نه قلمي، نه كاغذي، اين جوري هيچ وقت خسته نمي‌شوم. دارد صداي خنده مي‌آيد. نكند كسي وارد سرزمينم شده است؟‌ از اين كه دنيايم را ديگري تصاحب كند، مي‌ترسم. از دنيايي كه صداها و نورها بر آن حكومت می كنند بيزارم. نورها و صداها به لشكر ملخ مي‌مانند يا اصلاً نيستند و يا با هم هجوم مي‌آورند و همه چيز را نابود مي‌كنند. بس است ديگر، حتماً خسته‌ات كردم. بهتر است كمي هم مثل آدم حسابي‌ها حرف بزنم، خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:27  توسط علیرضا7ساله  |