تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.
دلِ خوشي دارم امشب نسيم! مي‌خواهم قدم بزنم. مي‌داني كه قدم زدن يكي از لذتهاي زندگيم است مثل چايي خوردن و تماشاي فوتبال. مثل دراز كشيدن روي چمنهاي خيس و تماشاي ستاره‌هاي آسمان.
از دفتر مجله كه بيرون مي‌آيم هوا تاريك شده، خيابان شلوغ است. سرم را پايين مي‌اندازم و به آرامي از لا‌به لاي آدمها مي‌گذرم. از گوشه و كنار مي‌روم تا مجبور نشم به خاطر كسي راهم را كج كنم. هميشه بعد از پل كريم‌خان، روبه‌روي كتابفروشي مي‌ايستم. ويترينش را دوست دارم . كلي كتاب خود اين جاست كه تماشايشان هم با سوادم مي‌كند. هر روز يك شعر جديد مي‌نويسند و مي‌گذارند داخل ويترين. شعري كه غريبه‌اي پيشكشت مي‌كند نمي‌تواني كه نخواني. مثل شيريني بوسه‌اي است كه بي‌هوا مي‌نشيند روي گونه‌ات، وقتي كه داري براي خودت روزنامه مي خواني.
بعد از كتابفروشي، سمت راست پارك عجيبي است كه در آن به جاي درخت، تير چراغ برق كاشته‌اند. هميشه اينجا روز است با اين وجود هيچ وقت آدم زيادي اينجا نمي‌بينم. حالا هم خالي خاليست، مثل شهر ارواح.
دستهايم را توي جيبم فرو مي‌كنم و آرام براي خودم قدم مي‌زنم. دلم مي‌خواهد تا خانه پياده بروم. بي خيالِ بي خيالم امشب، چيزي نمي‌تواند حالم را خراب كند. اما اتفاقها هميشه در نامتحمل‌ترين زمان و در نامناسب‌ترين مكان ممكن رخ مي‌دهند.
ميدان وليعصر كه مي رسم، يك لحظه سرم را بالا مي‌آورم تا ببينم كجا هستم كه تو را مي بينم، وسط شلوغي آدمها، لابه‌لاي نور ويترين ها و صداي ماشينها.
يك مانتوي كوتاه، شلوار قهوه‌اي، كفشهاي كتاني و روسري آبي پوشيده‌اي. سفيدي مچ پا هايت فاصلة لبة تا خوردة شلوار تا كتاني‌ات را پر كرده. چهره‌ات را نمي‌بينم، اما نرمي قدمهايت برايم آشناست ، چه قشنگ راه مي‌روي، انگار كه برزمين پر از برف قدم مي‌گذاري. پشت مانتويت از بالا ی نشيمنگاه كشيده مي‌شود و در گودي كمرت چين مي‌خورد. موهايت از زير روسري كوتاهت نمايان شده و بعد از آن سفيدي نقره فام گردنت، كه چون مهتاب مي‌درخشد و شره مي‌كند توي هوا، روي سر و صورت آدمها، روي درختهاي بلوار كشاورز و حتي روي آسفالت خيابان. همه جا سفيد مي‌شود. انگار شب ناگهان به پايان رسيده و سپيده زده است. ديگر چيزي نمي‌بينم به جز سفيدي...
قرمز تندي سفيدي را مي‌درد. چراغ عابر پياده قرمز مي‌شود مي‌ايستي ، مي‌ايستم. خيلي نزديكت نمي‌شوم. مي‌ترسم، هميشه مي‌ترسيدم، نزديكت كه مي‌شدم ترسناك مي‌شدي، آنقدر زيبا كه مجنون مي‌شدم. آنقدر داغ كه مي‌سوختم.
پسري نگا هت مي‌‌كند، جلوتر مي‌آيد و كنارت مي‌ايستد. لبهايش مي‌جنبد. چيزي مي‌گويد سرت را مي‌چرخاني و نگاهش مي‌‌كني. لبانت از هم باز مي‌شود. انگار تو هم چیزی می گو یی. واي خداي من!‌ تيري وارد مغزم مي‌شود از گردنم پايين مي‌آيد، ستون فقراتم را طي مي‌كند و به پاهايم مي‌رسد. مثل درختي در باد مي‌لرزم و از ريشه سقوط مي‌كنم. كاش مي‌توانستم او را خفه كنم.
چراغ سبز مي‌شود پسرك شانه به شانه‌ات راه مي‌رود و حرف مي زند، پاهايش روبه جلو مي‌رود اما چشمانش به تو خيره مانده. از سر خيابان حجاب دور مي‌زنيد، مي‌رويد توي پياده رويِ تاريكِ آن سوي خيابان و به سمت ميدان وليعصر بر مي‌گرديد. پسرك از تاريكي استفاده مي‌كند، مي خواهد دستت را بگيرد. اما دستت را مي‌كشي. پياده رو خلوت است. پسرك هنوز اصرار دارد كه دستت را بگيرد اما نمي‌گذاري، بي خيال مي‌شود و باز شروع مي‌كند به فك زدن. نگاهش مي‌كنم، چقدر زشت است اين احمق؛ شانه‌هاي آويزان، موهاي ژل زدة سيخ سيخ، با آن شلوار گشادش كه تا زانوهايش پايين آمده؛ انگار ناگهان لباسش كه نه، خودش آب رفته. مارك شورتش ديده مي شود! خاك بر سر احمقت!
پسرك هنوز حرف مي‌زند. حتي يكبار هم زحمت چرخاندن سرت را نمي‌دهي، انگار نه انگار كه دارد براي تو ور مي‌زند و خالي مي‌بندد، از خودش مي‌گويد، شايد هم چند كلمه‌اي از پائولو كوئيلو يا جبران خليل جبران. اما پسرها در اين جور موقعيت ها هر چه بگويند چرت و پرت است.
اي كاش برگردي و نگاهم كني. مي‌خواهم مطمئن شوم كه نسيمِ من نيستي، تا با خيال راحت به خانه بروم و تا صبح راحت بخوابم. بعضي وقتها آدمها كاملاً عوض مي‌شوند و تنها شباهتي كه به آدم قبلي دارند فقط اسمشان است.
نسيم جان! زندگيم شده يك ظرف پر از حباب، ‌حبابهايي كه در عميق‌ترين لاية ذهنم شكل مي‌گيرند.آرام جدا مي‌شوند و رقص كنان به سطح مغزم مي‌آيند و لحظه‌اي بعد روي سلولهاي خاكستري مغزم مي‌تركند. در كسري از ثانيه تمام خاطراتت جلوي چشمانم شكيل مي‌گيرند و بلافاصله نابود مي‌شوند.
زمين زير پايم كش مي‌آيد و من قدم بر رد پاي خودم مي‌گذارم. هر چه راه مي‌آيم نه به تو مي‌رسم و نه به ميدان ولي‌عصر. بلوار كشاورز امشب تا آخر دنيا ادامه دارد.
باز هم به چراغ مي‌رسيم. پسرك هنوز حرف مي‌زند. زل مي‌زنم به چراغ. قرمز، زرد، سبز قرمز، زرد، سبز... تكيه مي‌دهم به پاية فلزي چراغ. تو و پسرك به آنسوي خيابان مي‌رويد و وسط تاريكي گم مي‌شويد. ناي راه رفتن ندارم. همانجا مي‌نشينم و چشمانم را مي‌بندم. امشب رنگها از تن اشيا فرار مي‌كنند و مرزها را به هم مي‌ريزند. سبزي برگها، رنگ شاد ويترينها و قرمزي چراغ چشمك زن، شره مي‌كنند و پخش مي‌شوند توي هوا، از پلكهاي بسته‌‌ام مي‌گذرند و وارد سفيدي چشهايم مي‌شوند. چشمانم را باز مي‌كنم يك رنگين كمان بزرگ همه جا را پوشانده است خيابانها خلوت شده و آدمها رفته‌اند. نمي‌دانم ساعت چند است. روي چمنهاي خيس دراز مي‌كشم و خودم را بغل مي‌كنم مي‌خواهم بخوابم نسيم! هوا خيلي سرد است، كاش كسي برايم آتش روشن كند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:22  توسط علیرضا7ساله  | 

امروز سيزده‌بدر است. آدمها با ماشينهايشان هجوم آورده‌اند به دشت من. دور تا دور دشتم پر است از آدم و ماشين. از لابه‌لايشان صدا مي‌آيد. صداي هياهو، صداي خنده.

براي خودم قدم مي‌زنم سرم پايين است. از بين آدمها و ماشينها مي‌گذرم و به صورتهايشان نگاه مي‌كنم، به خنده‌هايشان و به سبزه‌هايي كه پلاسيده است.

پيرمردی مي‌نشيند روي علفها كنار پيرزن و بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كند. مرد قد بلند با زني قدم مي‌زند. پسري، يواشكي لبهاي دختر را مي‌بوسد، دخترك سرخ مي‌شود. مثل روبان سبزه‌هاي پلاسيده.

عجيب است كه توي اين همه شلوغي، دشتم آرام است. خوابيده است انگار.

هر چه راه مي‌روم اين آدمها تمام نمي‌شوند. گوشه و كنار دشتم را پر كرده‌اند. نشسته‌اند تنگ هم روي علفها، انگار قرار نيست هيچ‌وقت به خانه‌هايشان برگردنند.

نزديك عصر است. هوا خنكتر شده و آدمها همچنان با هم حرف مي‌زنند.

ـ توپم رو بنداز لطفاً.

توپ مي‌خورد به زانويم و جلوي پايم مي‌افتد. يك توپ قرمز، مثل لپهاي دخترك وقتي كه خجالت كشيد.

نگاه مي‌كنم به توپ و به پسرك كه هنوز منتظر است و بي‌خيال از كنار توپ مي‌گذرم. از پشت سر صداي پسرك را مي‌شنوم كه با غيظ توپش را شوت مي‌كند.

سايه‌ها كمرنگ شده‌اند. خدا را شكر، آسمان دارد پر از ابر مي‌شود. اين جوري آدمها زودتر مي‌روند.

اينجا كه درخت دارد شلوغتر است. مي‌پيچم و به سمت ديگري مي‌روم. كسي به من تنه مي‌زند. سرم را بلند مي‌كنم و نگاهش مي‌كنم. دختري است با مانتوي كرم وكفشهايش قهوه‌اي نوك تيز، چشمهايش خاكستري است مثل آسمان ابري، ابروهايش كماني است كه با چشمهايش آسمان را نشانه گرفته.

مي‌خندد، نگاهش مي‌كنم، قدمهايم تند مي‌شود مثل ضربان قلبم و از كنارش مي‌گذرم.

حالا ابرها همه جا را پوشانده‌اند. مه پايين آمده و آرام‌آرام كلة آدمها را ناپديد مي‌كند. دستها سراسيمه همه چيز را جمع مي‌كنند، پاها به سمت ماشينها مي‌دوند. آدمهاي بي‌سر از ابر و مه و باران مي‌ترسند. سوار مي‌شوند و از دشتم مي‌گريزند.

مي‌داني نسيم! تنهايي من مثل يك بالن بزرگ است وسط اين همه آدم، وقتی از تنهاييم می گويم، اين بالن هي باد مي‌كند و بزرگتر مي شود و آدمها را از دور و برم پراكنده مي‌كند. به خاطر همين است كه هربار نامه‌ام به پايان مي‌رسد، احساس مي‌كنم كه تنهاييم مثل يك دانة باران خورده باد كرده و در آستانة‌ تركيدنم.

نسيم جان! من فرزند اين دشت غريبم، ساكن جزيرة تنهايي و بين من و آدمها اقيانوس بي‌انتهايي است به نام سكوت. گفتم سكوت، ياد دشتم افتادم كه دوباره در سكوت بيدار شده. خدا را شكر! دوباره اين دشت مال من شد. حالا هم كه تازه سر شب است، مي‌روم تا خود صبح قدم بزنم،.

تو نمي‌آيي نسيم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط علیرضا7ساله  |