تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.
باز شب شد و سياهي همه‌ي دنياي كوچكم را بلعيد. باز من تنها شدم و ترس از تنهايي و تاريكي وجودم را در خود پيچيد.
نسيم‌جان! نمي‌دانم چرا اينقدر ترسو شده‌ام. حالا شب كه مي‌شود از دنياي كوچكم فرار مي‌كنم و به تو پناه مي‌آورم.
امشب هم با تو خواهم بود. اما بي‌حرف و بي‌صدا مي‌نشينم گوشه‌ي اتاقت و در سكوت تماشايت مي‌كنم. نترس نسيم‌جان! كسي مرا نمي‌بيند. حتي آن غريبه‌اي كه كنارت خفته، حتي خود تو كه آنقدر در لذت هم‌خوابگي غرق شده‌اي كه كورسوي چشمانم را در گوشه‌ي تاريك اتاقت نمي‌بيني، چشماني كه شاهد هر شب عشقبازيتان است.
مي‌نشينم گوشه‌ي اتاق طبقه‌ي بيستم، نزديك پنجره، زانوهايم را بغل مي‌كنم و به تو چشم مي‌دوزم كه آرام در آغوش تنگ همسرت به خواب رفته‌اي. سايه‌ي مژه‌هاي بلندت روي گونه‌هايت كمانه كرده،‌ تا چانه‌ات كشيده شده و تا آن دورها رفته، تا كنار آن جنگل تيره همان كه تصويرش را نشانت دادم، همان كه قرار بود راهي برايش بكشيم كه فقط با قدم‌هاي من و تو كشف شود و گرد‌و‌غبارش فقط بر شانه‌هاي ما بنشيند.
سوز سردي از لاي پنجره به صورتم مي‌خورد و تنم را مي‌لرزاند. نگاهت مي‌كنم، لبخند بر لب داري خواب خوش مي‌بيني انگار. اما تو، بيداريت نيز مثل روياهايت شيرين است. خواب شيرين آرزوي بزرگ منِ هميشه غمگين است كه هوشياري فقط رنج و اندوه برايم به ارمغان مي‌آورد. نمي‌دانم چند وقت است كه خواب نديده‌ام. اصلاً حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه مدت‌هاست كه چشم بر هم نگذاشته‌ام. هر شب چشم مي‌دوزم به تاريكي تا تو را پيدا كنم و بعد مي‌بينمت كه در آغوش مرد غريبه‌اي خفته‌اي. غريبه‌اي كه چهره‌اش را تاريكي در خود پنهان كرده است اما من براي انتقام زشت‌ترين چهره را در دفتر نقاشيم برايش كشيده‌ام.
باز دارم هذيان مي‌گويم. يكي مرا بيدار كند. شما را به خدا تكانم بدهيد، اصلاً مرا از پنجره بيرون بياندازيد.
بلند مي‌شوم، مي‌روم لب پنجره مي‌نشينم و پاهايم را آويزان مي‌كنم. چقدرهوا سرد است! نسيمي دزدانه مي‌آيد توي اتاق و چشم‌چراني مي‌كند. پرده به سمتت موج مي‌گيرد، ملافه‌ات كنار مي‌رود و قوس زيباي سينه‌ات نمايان مي‌شود. دارم ديوانه مي‌شوم نسيم!
سر بر مي‌گردانم، رو‌به‌رويم حالا ظلمتي است بي‌ستاره، سكوتي است بي‌صدا. زمين چقدر پايين رفته خدايا! چشمانم را مي‌بندم و دستانم را ول مي‌كنم و آرام شيرجه مي‌زنم درون سياهي. باد پيراهنم را جمع مي‌كند و مي‌پيچاند دور گردنم. دارد خفه‌ام مي‌كند، لعنتی!
دستانم را باز مي كنم انگار كه دعا مي‌خوانم. چيزي از سياهي بيرون مي‌آيد و مرا در آغوش مي‌كشد. آرامش غريبي تنم را گرم مي‌كند. سبك مي‌شوم و مثل پر در هوا‌ به اين سو و آن سو مي‌روم.
باد لباس‌هايم را برده و لخت‌و‌عور بين زمين و آسمان معلقم. رو به آسمان برمي‌گردانم، كور‌سويي از پنجره‌ي اتاقت هنوز سياهي را مي‌شكافد. پس چرا به زمين نمي‌رسم؟ انگار هنوز هزار طبقه‌ي ديگر مانده است. پس اين زمين لعنتي كجاست؟
چقدر سبك شده‌ام. خودم را احساس نمي‌كنم. انگار مرده‌ام و حالا در جهان ديگري هستم. اما چرا هنوز پنجره را مي‌بينم و آن پرده‌ي سفيد را كه در تاريكي تكان‌مي‌خورد؟
دوباره هذيانهايم شروع شد، يكي بيدارم كند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:14  توسط علیرضا7ساله  | 

ايستاده‌ام روي بلندترين تپه‌ي دشتم و به پايين نگاه مي‌كنم، تپه از دل مه بيرون آمده و ذرات خنك مه را تا اين بالا آورده، تا زير پاي من.
مه روشن است و نور مي‌دهد. يك نور سفيد كه كم‌ و‌ زياد مي‌شود. انگار چيزي در دل مه مي‌تپد. سكوت مي‌كنم، سرم را مي‌آورم پايين، دستم را دور گوشم حلقه مي‌كنم؛ گوش مي‌دهم. صدا مي‌آيد، صداي قلب مه.
راه مي‌افتم به سمت پايين. جلويم را نمي‌بينم. پاهايم از درون مه به روي شيب نرم تپه فرود مي‌آيند. پايم را كه پايين مي‌آورم يك احساس خيس و نرم تا مچ پايم بالا مي‌آيد.
خداي من! من بر ابرها راه مي‌روم. پاهايم نور خيس ابر را به درون خود مي‌كشند. نور بالا مي‌آيد و تمام تنم را روشن مي‌كند.
افق صاف و يكدست تا بي‌نهايت گسترده شده است. فقط گاهي نوك تپه‌اي از مه بيرون آمده و آسمان را تماشا مي‌كند. جلوتر مي‌روم و با كنجكاوي كودكانه‌اي همه چيز را نگاه مي‌كنم. يك احساس قديمي به سراغم مي‌آيد. يك بوي آشنا. همه چيز اينجا برايم آشناست. مثل رحم مادر است، اما خيلي بزرگتر.
مه زير پايم مي‌زند. تكانهاي قلبش را احساس مي‌كنم. تكان‌ها از جايي كه پر‌نورتر است مي‌آيند و مثل يك موج از زير پايم مي‌گذرند. نور همه جا را فرا گرفته، ستاره‌ها ديده نمي‌شوند. حتي مهتاب هم زير اين نور ذوب مي‌شود. نورها حالا صدا هم دارند، صدايي كمي بيشتر از سكوت.
جلوتر مي‌روم. راه‌رفتن روي نور سخت است، دست‌ها را باز مي‌كنم تا تعادلم را حفظ كنم. صدا كم‌كم‌ بيشتر مي‌شود حتي بيشتر از نور.
ديگر نيازي به تعادل ندارم. دست‌هايم را پايين مي‌آورم و در نور و صدا غوطه‌ور مي‌شوم. انگار در گردابم. هي مي‌چرخم و موج مي‌گيرم.
همه چيز محو‌شده است. ديگر از مه، تپه، و ستاره خبري نيست. فقط نور است و صدا. يك نور سفيد با صدايي كمي بيشتر از سكوت.
به خودم نگاه مي‌كنم. ديده نمي‌شوم شك برم مي‌دارد. نكند مرده‌ام!؟ مي‌خواهم روي خودم دست بكشم اما نه دستي دارم و نه تني كه بر رويش دست بكشم. نور و صدا وجودم را تسخير كرده‌اند.
زلال شده‌ام مثل نور، مثل صدا.
من مرده ام نسیم!؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:59  توسط علیرضا7ساله  | 

دارم آرزوهايم را مرور مي‌كنم اما از صبح هر چه به كله‌ام فشار آوردم چيزي به خاطرم نيامده انگار ذهنم از هر چه روياست خالي شده. دست بر روي قلبم مي‌كشم كه هنوز مي‌تپد اما صدايش يك انعكاس مداوم تهي است، صدايي كه در خلاء هي مي‌رود و برمي‌گردد.
نسيم‌جان! مردان بزرگ سري پر از رويا دارند و قلبي لبريز از عشق. اما حالا از آن همه عشق و رويا، فقط انتظاري سرد و كشنده بر وجودم ماسيده است.
آن انتظار شيرين عصر گرم تابستان را به ياد بياور و خيابان ولي‌عصر را كه غروب‌ها پر از آدم مي‌شد. تو مي‌آمدي و مثل هميشه لبخند بر لب داشتي. نگاهت تمام حرف‌هاي نگفته‌ام را مثل برف در دهانم آب مي‌كرد و بعد فقط نگاه‌ بود و لبخند كه سكوتمان را لبريز مي‌كرد.
ـ چقدر خوشگل شدي امروز نسيم!
دلم نمي‌خواهد كسي نگاهت كند. تاكسي مي‌گيرم و سوار مي‌شويم اما چند خيابان آن طرف‌ تر در ترافيك گير مي‌افتيم و ما چقدر خوشحال مي‌شويم. (هميشه برای عشق بازی بهانه هست) دستت را مي‌گيرم و به نرمي نوازش مي‌كنم با شيطنت لبخند مي‌زني. انگار تو هم همين را مي‌خواهي. مسافران ديگر خسته و بي‌حوصله‌اند هي به ماشين‌ها نگاه مي‌كنند و هي به ساعت‌هايشان و آه مي‌كشند اما من و تو در بهشتيم انگار!
دستم را در دستانت مي‌گيري و لبخند مي‌زني.
ـ بيا به هم يه قولي بديم.
مي‌دانم چه مي‌خواهي بگويي. اين عهدي است كه هر روز با من مي‌بندي.
ـ باشه قبولِ، بگو.
ـ قول بده هيچ وقت تركم نكني.
ـ باشه قول مي‌دم.
ـ نه،اينجوري نه، دستت رو بذار رو قلبت.
دستم را مي‌گذارم سمت چپ سينه‌ام، همان جايي كه يك چيزِ قلمبه مدام تكان مي‌خورد. همان كه وقتي تو را ديدم كشفش كردم.
ـ قسم مي‌خورم.
مي‌خندي،انگار خيالت راحت مي‌شود كه هميشه مي‌مانم. اين سادگي كودكانه چقدر به تو مي‌آيد نسيم!
دستم را كف دستت مي‌گذاري و مي‌گويي:
ـ حالا خوب اينايي رو كه مي‌گم گوش كن. چون بعدش بايد جواب بدي.
نوك انگشت كوچكم را بين شست و انگشت اشاره‌ات مي‌گيري و نرم فشارش مي‌دهي.
ـ اين يعني كه دوستت دارم.
انگشت انگشترم را فشار مي‌دهي.
ـ اين يعني كه عاشقتم.
انگشت وسط…
اين يعني ديوونتم.
انگشت اشاره…
ـ و اين يعني تا آخر دنيا باهات مي‌مونم.
به شوخي مي‌گويم:‌
ـ ولي يكيش موند كه؟! شستم رو نگفتي!
شستم را محكم فشار مي‌دهي، آنقدر كه مي‌خواهم جيغ بزنم.
ـ اين هم واسه اينه كه اگه تركم كني پوستت رو باهاش بكنم.
با هم مي‌زنيم زير خنده و قهقه‌يمان سكوت ماشين را مي‌شكند. بغل دستيم با غيض به من نگاه مي‌كند و بعد به ساعتش و باز آه مي‌كشد.
به زور جلوي خنده‌ات را مي‌گيري و خيلي جدي ـ مثل خانم‌ معلم‌ها ـ مي‌گويي:
ـ حالا نوبت تويه. زودباش جواب بده.
دستت را كف دستم مي‌گذاري. گرماي دستت را كه احساس مي‌كنم ترس برم مي‌دارد كه نكند اشتباه كنم.
ـ اين يعني دوستت دارم.
ـ عاشقتم
ـ ديوونتم
ـ مال مني تا آخر دنيا
ـ اينم يعني كه اگه تركم كني پوستت رو مي‌كنم.
مي‌خندي، مي‌خندم
ـ آفرين پسر گلم
اين را مي‌گويي و سرت را روي شانه‌ام مي‌گذاري و آسوده به خواب مي‌روي
هوا دارد كم‌كم تاريك مي ‌شود. از پشت شيشه‌ي ماشين به پنجره‌هايي نگاه مي‌كنم كه يكي‌يكي روشن مي‌شوند و به سياهي فكر مي‌كنم كه همه جا را فرا مي‌گيرد، حتي چشم آدم‌ها را. مسافران خسته به خواب رفته‌اند. به صورت زيبا و معصومت چشم مي‌دوزم.
مي‌داني نسيم‌جان؟‌! خواب كه بر چهره‌ات سايه مي‌اندازد، مثل فرشته‌ها مي‌شوي، من هم مي‌نشينم و تا آخر دنيا فرشته‌ي زندگيم را تماشا مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:56  توسط علیرضا7ساله  |