تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:42  توسط علیرضا7ساله  | 

روزي خداي مهربان یک گل قاصدک از باغچه‌اش چید، آن را بین انگشتانش گرفت، رو به جهان لا‌يتناهي ایستاد و با تمام توان خداییش در آن دمید. در یک چشم بهم زدن گلهای قاصدک پراکنده شدند و هر کدام به سمتی رفتند تا دانه‌ي جان خود را در گوشه‌ای از این فضای بی کران بیدار کنند. یکی از آنها در این گوشه‌ي دور افتاده‌ي دنیا افتاد، جایی که ما به آن کهکشان راه شیری می‌گوییم و اینجوري بود که زمین ما خلق شد.

 

 

سوغاتي از آسمان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:44  توسط علیرضا7ساله  | 

نيمه شب است. همهُ آدمها خوابیده‌اند، در آغوش‌های گرمي که صدای قلبشان در آن منعكس مي‌شود و آنها را در مرگي لذت بخش فرو مي برد. اما من بیدارم و باز هم در بند حزن و اندوهی که ریشه های هزار ساله‌اش تمام جانم را می خَلد. ریشه هایی که اگر از بيخ و بٌن قطعشان کنم، وجودم را نیز با خود سرنگون می‌کنند. دیگر دير زماني است، باورم شده که پیوندم با اندوه نا گسستنی است همانطور که پیوند جنین با مادرش.

اندوه، این واژه غریب و اسرار آمیز! نمی دانم شاید به قول آدمها من خودآزارم و خیالباف. اما من اصلا نمی‌دانم آزار چیست و حتی شادی يا خوشبختی. من معني ساده‌ترين واژه‌ها را هم از ياد برده‌ام. مغزم تهي‌ترين مكان دنياست و روحم مدتهاست که در این سرزمین سرگردان است. سرزمینی که هزاران فصل دارد و من آنقدر زنده نخواهم ماند که تمامشان را تجربه کنم. هر چند به هیچ کدامشان دل نبسته‌ام و مدام پرندهُ سرگردان جانم از دشتهاي فراخِ شور و شيدايي به بیابانهای سراب زده تبعید شده و از اوج قله های برفی سر به فلک کشیده به دره‌های تنگ و تاریک و دور سقوط کرده است، با این وجود اگر از من بپرسی، از خودم و خدایم راضی‌ام و خشنود.

شب از نیمه گذشته و آسمان تاریک و تاریکتر می شود. پنجره را باز می کنم. سیاهی شب به درون می خزد و کف اتاق جاری می شود. سیاه است و غلیظ، سرد است و لزج، می‌گذارم که مرا در بر گیرد، یخ می کنم. انگشتانم کرخت می شوند اما آرامشی غريب وجودم را در بر مي گيرد.

مي خواهم غرق شوم. می دانم کسی که در سیاهی غرق شود، در روشنایی چشمانش را خواهد گشود. حالا من قطره‌ای از اقیانوس تاریکی‌ام که همراه با نسیم شب در آسمان شناورم. اين آسمان تاريكِ ترسناك تا هر كجا كه امتداد يابد مرا هم با خود خواهد برد. من به بي‌كرانگي مبتلا گشته‌ام نسيم!

چه خنک است تاریکی. آغوشم را تا انتها گشوده‌ام و با چشمان باز سیاهی را می کاوم  زمین با همه‌ی زیبا‌ییها‌یش تا پایین سقوط کرده. اما تاريكي كه بالا و پایین ندارد، همه چیز فقط یک نقطه است، بی حجم، بي مكان، بی جهت.

آنچه آدمها در نور جستجویش می کنند من مدتهاست که در اين تاریکی یافته‌ام.

ببخش بر من عزیزم! ذهنم پریشان است، پریشان هم می نویسم. این اسب سرکش مدتهاست که در دشتهای سبز و فراخ برای خودش ترک تازی می کند. بی زین و بی افسار و بی سوار...

 نسيم جان! نمی دانم در درونم چه چیز را جستجو می کنی اما زیاد به نتیجه‌‌اش امیدوار نیستم.من تهی‌ام نسيم! از هر چیز و هر حسي، آنقدر که بعضی وقتها از هوا هم سبکتر مي‌شوم، نور تبخیرم می‌کند، مه می‌شوم و بر دشتها و دره ها مي‌خزم، بر زمين سایه می‌ اندازم و همه چیز را در بر می‌گیرم، آن وقت تمام دنيا در من جای می‌گیرد، اما مي‌داني كه عمر مه از گل هم کوتاهتر است، هنوز سپیده صبح را کامل ندیده‌ام که شبنمی می‌شوم سرد و شفاف که بر نوک شاخه‌اي از سرما می لرزد و باز من می‌مانم و آرزوي تماشای پیشانی بلند آفتاب در سينهُ سپيده صبح.

نمی دانم نسيم! شايد آرزوی دیدن آفتاب را به گور ببرم!؟ تو بگو، تو که وسط آن دشت بزرگِ آفتاب‌گير خانه داري، تو که از دریچه کلبه‌ات همه چیز را زیباتر می بینی، تو که در تنهاییت زانو زده‌ای و نیایش می‌کنی. می دانم بهار که بیاید دور وبر خانه‌ات پر می‌شود از گلهای پیچکی که تو را در بر می گیرند و از چشم نا محرمان پنهانت می‌كنند تا آسوده خاطر بیرون بیایی و بر علفها قدم بگذاری، بخندی و آواز بخوانی. آنوقت درختها همراهت مي‌رقصند و پرنده‌ها  همنوا با تو ترانه مي‌خوا نند. وقتی از شوق فریاد می‌زنی، انعکاس صدایت چون انعکاس نور مهتاب بر اشیاء، همه چیز را دگرگون می‌كند.همهٌ دور و برت جان می‌گیرند و نرم و سیال در هم فرو می‌روند. دیگر هیچ چیز خودش نیست. نمی‌توان بر چيزي انگشت نهاد و به اسم صدایش زد. درخت، پرنده، علف، ابر، كوه و آسمان همه یکي‌اند.

تا یادم نرفته بگویم که باز دیشب خواب کودکی‌ام را دیدم. کودکی مثل خون در رگهایم جریان دارد و مدام مرا از این رو به آن رو می‌گرداند، انگار چیزی را در آن جا گذاشته‌ام. این گم شده آنقدر بزرگ است که چیزي جایش را نمی‌گیرد اما از جايگاهِ تهی مانده‌اش مدام صدای دریا را می‌شنوم. مثل صدفي که وجود ساكت و خالي اش صدای دريا را فرياد مي‌زند.

محبوب من! تو بگو، آیا زمانی دریا مال من نبوده است؟ آیا گمشده کودکی را از پس این همه روز مَرگی خواهم یافت؟ برايم بنويس، مهم نیست که چه مي‌نويسي، هر چه باشد خشنودم می‌کند.

می‌بیني نسيم؟ همه چیز را گفتم اما باز هم در نهايت چیزی نا گفته ماند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4:8  توسط علیرضا7ساله  | 

 

امروز ديوانه‌ام، يك ديوانه‌ي خسته و بي‌حوصله. مي‌دانم باز مي‌گويي كه حرف‌هايت تكراريست اما چاره چيست؟‌ اگر نگويم عقده مي‌شود و مي‌چسبد بيخ گلويم. آن وقت هر روز بايد اين درد را با خود به كوچه و خيابان ببرم و شب‌ها با آن بخوابم.

اين شب‌ها مدام كابوس مي‌بينم. از خواب مي‌پرم و با چشمان پف‌كرده مي‌نشينم كنار پنجره و به آسماني نگاه مي‌كنم كه از ماه و ستاره خاليست.

بعضي وقت‌ها احساس مي‌كنم كسي از درون سياهي صدايم مي‌زند.

ـ ....

ـ ساكت باشيد ساكت! كسي صدايم زد؟

ـ ....

ـ بله من اينجام، اين طرف، كنار پنجره. تاريك است. مواظب باشيد ليوان چايي را برنگردانيد. هنوز داغ است. شما چايي نمي‌خورين؟‌

ـ ....

كسي جواب نمي‌دهد. همه به خواب رفته‌اند. چه خوب است كه شب‌ها آدم‌ها مي‌خوابند. دنيا چقدر بزرگ است شب‌ها! يعني اين همه آسمان مال من است؟‌

پنجره‌ي رو‌به‌رو نيمه باز است. گوشه‌ي پرده‌هايش بيرون افتاده و مي رقصد. پشت اين ديوارها رازهايي است؛ لب‌ها گشوده مي‌شوندُُ، تنها بر روی هم مي‌لغزند و لحظه‌اي ديگر خواب سنگين.

چايي‌ام سرد شده. يعني بايد آن را بخورم. زانوهايم را بغل مي‌كنم و مي‌چسبم به گوشه‌ي تخت. چه گرماي خوشي دارد ليوان توي دستانم!

گرما را سر مي‌كشم. مست مي‌شوم و مي‌نشينم روي چارچوب پنجره، چشمانم را مي‌بندم و با مخ شيرجه مي‌زنم درون سياهي. از ابرها مي‌گذرم و مي‌افتم وسط شبدرهاي خيس و سرد. همه‌ي تنم تير مي‌كشد. يخ‌مي‌زنم، انگار سرما بغلم كرده است. به آسمان نگاه مي‌كنم كه سنگين و بي‌ستاره است. ابرها گوش‌تا‌گوش آسمان را پوشانده‌اند‌. حالا در اين دشت بي‌ستاره چگونه خانهيمان را پيدا كنم؟ اين علف‌ها خيس است يعني كه نزديك خانه‌ام. خانه‌يمان هم هميشه خيس بود. مادرم روزها براي پدرم گريه مي‌كرد و شب‌ها از درد پا مي‌ناليد. بيچاره نمي‌دانست كه نم اشك‌ها، پاهايش را به درد مي‌آورد.

آخرين جرعه‌ي چاي را سر مي‌كشم. پاهايم گرم مي‌شوند. ليوان خالي را روي گوشم مي‌گذارم. صداي دريا فضاي خالي سرم را پر مي‌كند و هواي شرجي روی صورتم مي‌نشيند. نزديك‌تر مي‌روم. ماسه‌هاي ساحل دهن باز مي‌كنند و پاهايم را مي‌بلعند.

واي! انگار حالم خوب نيست! ديوانه شده‌ام‌! اين ماه است يا خورشيد؟ من خوابم يا بيدار؟ پس آن همه ابر كجا رفت؟‌

 در اين ساحل عجيب قدم مي‌زنم. پاهايم با اصرار ردشان را بر شن‌ها به جا مي‌گذارند. دريا به پايم افتاده است، هي به سمتم موج مي‌گيرد، دستانش را به دور پاهايم حلقه مي‌كند و مرا به هم آغوشيش مي‌خواند. چه حسود است اين دريا! هی تقلا مي‌كند و رد پايم را از ساحل مي‌دزدد.

به سمت قايق مي‌روم. سرش مي‌دهم روي آب و سوارش مي‌شوم. پارو نمي‌زنم. مي گذارم كه آب هر كجا كه مي‌خواهد مرا ببرد. قايق رو به مهتاب مي‌رود. رو‌به‌رويم يك آسمان و يک درياست و آنجا كه اين دو به هم مي‌رسند انگار جهان ديگري خلق مي‌شود.

افق دريچه‌اي است به جهانی ديگر. اما آنقدر دور كه حتي به نزديكش هم نمي‌رسم. اما همچنان بي‌خيال و آرام براي خودم مي‌روم، هر چند كه نمي‌دانم فردا كجا خواهم بود.

چه حرف خنده‌داري! مگر حالا مي‌دانم كجا هستم؟‌

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:42  توسط علیرضا7ساله  |