|
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.
|
ساعت دو نصفه شب است در بالكن را چهارطاق باز كردهام. نشستهام لبة تخت و به آسمان بنفش تهران نگاه ميكنم، هوا كثيف و دم كرده است. ديشب با كمي سرماخوردگي از سفر برگشتم. انگار از خنكاي لطيف دشت چيزي در وجودم به يادگار مانده. حالم خوب نيست؛ كمي تب دارم و به سختي نفس ميكشم.
روزهاي آخر سفر دلم گرفته بود، روزهايي كه زندگي با تمام شكوه و سنگيني خردكنندهاش در كنارم جريان داشت، آرام و پيوسته؛ مثل تكان خوردن سپيدار پيري در باد. اما من جدا از همه چيز و همه كس، در دنياي ديگري بودم. جايي كه هيچ روح سرگرداني را به آن راهي نيست. فقط وهم و خيالِ جنون آميز من ميتواند درِ سنگين و عظيمش را با وردي جادويي كه حالا در بيداري فراموشش كردهام باز كند.آنجا فقط من بودم. سايهاي از من، سايهاي از خيال من
اگر واقعاَ من چنين جايي رفتهام، پس نميتوانستم به تو فكر كنم. آنجا قدرت فكر كردن را از دست ميدهي. نه مغزي برايت ميماند و نه قلبي، آنجا چيزي وجود ندارد. به چيزي هم نيازي نداري هرچه هست و هم و است و خيال و حيراني!
آنجا هميشه شب است. اين را به اين دليل ميگويم كه آنجا مدام خواب ميبينم. پس فرض ميكنم كه آنجا هميشه شب است و من هميشه خواب! جايي خواندهام كه با فرض محال به هر نتيجهاي كه برسيم درست است پس من به همان جا ميرسم كه ميخواهم؛ به دنياي كابوسهاي شيرين. به سرزمين تو نسيم!
ديشب رفته بودم به باغ كودكي. چند شب است كه كارم شده است همين؛ چشمانم را كه ميبندم در باغ كودكي به رويم باز ميشود. از در چوبي آبي رنگش ميگذرم و با ذوق تماشايش ميكنم؛ باغ هيچ تغييري نكرده فقط علفها بلندتر شدهاند و حالا تا زانوهايم ميرسند. درختها هم كمي انبوهترند و شاخههايشان در هم گره خورده. همه چيز لبريز از احساس كودكي ، در هالهاي از رنگ سبز پيچيده شده. سبزي كه خوابهاي مرا رنگ ميكند عجيبترين سبز دنيا ست، چيزي است بين سبز و آبي. يك سبز سرد؛ مثل چمنهايي كه تازه آبياري شده. مثل خنكي لحافي كه در شب گرم تابستان در ايوان پهن شده است.
ديشب كنار درخت گيلاس پير از خواب پريدم. امشب حتي تا زير تاكهاي انگور هم رفتم. آفتاب از لابهلاي شاخههاي انگور روي علفها افتاده بود. دستم را دراز كردم تا خوشة انگوري بچينم كه از خواب پريدم. حالا طاقباز افتادهام روي تخت و به سقف نگاه ميكنم كه سبز است. تكان نميخورم دلم ميخواهد بقية خوابم را در بيداري ببينم. گوشه و كنار اتاقم، روي ديوار، دورپايههاي ميز، غرق در همان سبزي عجيبي است كه از خوابم جامانده.
نسيم جان! براي من ديوانه ديگر خيال و واقعيت فرقي ندارند. درو ديوار اتاق، اشيا، درختها و آدمها ـ اگر كه باشند ـ كشيده ميشوند و تا بيداريم ميآيند، درختهاي من ريشه در خواب دارند و در بيداري برگ و بار ميدهند صندلي اتاقم در بيداريست و ميزم در رويا، در اتاقم به بيداري بسته ميشود و به رويا باز. اصلاً خود مرا ببين! پاهايم بر واقعيت سخت و سرد زمين است و سرم بين ابرهاي خيال.
مسخرهام ميكني اگر بگويم خوابهاي دنباله دار ميبينم؟! همين چند شب پيش از باغي در همسايگيمان زردآلو دزديم، ديشب گيلاس و امشب شايد انگور، شايد سيب!
نميدانم چند ساعت است كه همين جور دراز كشيدهام و زل زدهام به سقف. هنوز همة اتاقم لبريز از سبزي است.احساس ميكنم جاي خون آب خنك و سبز رنگي در رگهايم جريان دارد. پشتم يخ ميكند. انگار ملافهام خيس است. پتو را روي خودم ميكشم. گرمايش را دوست دارم. كركهاي پتو را در مشت ميگيرم و چنگ ميزنم اما چمنها از لابهلاي انگشتانم عبور ميكنند و خنكييشان پشت دستم ميماسد. علفهاي نوك تيز روي رانهاي لختم ميلغزند، تنم مورمور ميشود.
صدا ميآيد، صداي خش خشي آرام از همين نزديكي. صورتم را برميگردانم، كفشدوزك كوچكي روي ساقة گلدوزي شدة بالشم راه ميرود.
چقدر سبك شدهام، انگار بر نوك چمنها دراز كشيدهام. چمنها رشد ميكنند و مرا با خود بالا ميآورند. آب از زير تنم ميگذرد و از لبة تخت سرازير ميشود روي فرش. صداي شرشرش را ميشنوم. نور ماشينها از پنجره اتاقم روي آب ميافتد و منعكس ميشود زير سقف. سقف خانهام پر ستاره ميشود نسيم!
سياهي و سبزي چنان بههم آميخته كه مرزها از بين رفتهاند. اتاق كوچكم حالا باغ بي انتهايست كه تا آخر دنيا ادامه دارد.
صدايي ميشنوم؛ لغزش نرمي بر روي پايه فلزي تختم، صدا نزديكتر ميشود سرم را برميگردانم. درست مقابل چشمانم گل پيچكي آرام از زير تخت بالا ميآيد، دور پاية فلزي تخت ميپيچد و ميآيد به طرف من. پيشانيم را لمس ميكند، سر ميخورد به سمت چشمانم. مثل حلزون آرام و بي شتاب لاي موهايم ميپيچد و به سمت سقف ميرود.
آب گلهاي قالي را سيراب ميكند و هر جا كه دلش ميخواهد ميرود. جيرجيركهايِ شب با صداي بلند، همراه با شرشرِ آب ميخوانند. علفها از هر طرف رشد ميكنند و بالا ميآيند. برگهاي كوچك مثل دست نوزادي كه تازه به دنيا آمده تكان ميخورند و باز ميشوند. آنقدر علف و گل و برگ به دورم پيچيده كه ديده نميشوم.
نميدانم! اينها كه ميگويم خواب است يا بيداري. اما كاش خواب باشد. ميخواهم امشب سيب برايت بياورم از باغ كودكي. پس دعا كن كه خواب باشد.

اعلام می کند:
" امروز هیچ انسانی شکنجه نشد.
هیچ سربازی در جنگ کشته نشد.
شهر ها از گورستان ها آباد تر شدند.
و ژنرالها با ستاره ها و تانک هایشان به موزه ها رفتند."
این رویای من است.
{ چند تا از کارهام با موضوع صلح}




