تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

خودم اینکارها رو دوست دارم اما دیگران نه! نمی دونم چرا! نظر شما چیه؟

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:9  توسط علیرضا7ساله  | 

دوست خوبم سوسن من رو دعوت به يه بازي كرده و ازم خواسته تا 7 آرزوي محالم رو بنويسم. منم از بين هزاران هزار آرزوي محال اين چند تا رو بدون فكر كردن نوشتم:

 

1- همه آدمها خوشبخت بشن و نشاني از بيماري، جنگ، نسل كشي، فقرو گرسنگي در زمين وجود نداشته باشه.

2- آقاي احمدي نژاد همين فردا استفا بده.

3- به 13 ميليارد سال قبل برگردم ودر گوشه اي از اين دنيا بايستم و شاهد انفجار بزرگ (بيگ بنگ)  و آغاز خلقت با شم.

4- يكي از دختران جرج بوش عاشقم بشه ( البته اگر هر دو دخترش هم عاشقم بشن از نظر من ايرادي نداره) و من به راحتي ميخ اسلام را در سرزمين كفر بكوبم.

(البته اين يكي خيلي محاله چون شنيدم كه دختركان بوش همجنس بازن! بخشكي شانس!!!)

5- من با تولستوي، كيشلوفسكي، انيشتين، نيوتن، خيام، ابو علي سينا، كينو، ميلان كوندرا، مهران مديري و علي دايي  با تيم هيتلر، نرون، چنگيزخان، پينوشه، صدام، بن لادن، زرقاوي، جرج بوش، ضحاك، ميلوشوويچ و اسكندر مقدوني مسابقه فوتبال بديم و شش صفر از اونا ببريم. مربي تيم ما هم مجيد جلالي باشه.

6- يكي از سرداران كوروش كبير باشم و تو سپاهش بهش خدمت كنم.

7- عباس كيارستمي ازم دعوت كنه كه تو فيلم جديدش دستيارش باشم.

 

منم به همين شكل از اين دوستان عزيز دعوت مي كنم در اين بازي شركت كنند.

احسان گنجي مرتضي خسروي بيتا سپهري ژيلا تقي زاده


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط علیرضا7ساله  | 

نقدي كه احسان گنجي عزيز در مورد كارهايم داشت بهانه اي شد تا اين مطلب را بنويسم. اما مطالبي كه در پي مي آيد در مورد كارهاي من نيست. بدون تعارف هم بگويم كه آنقدر كارهايم را حرفه‌اي نمي دانم كه در مورد آن مطلبي بنويسم. اين مطلب يك بحث قديمي است در مورد كاريكاتور و زبان انتقادي آن. شايد وقت آن رسيده كه كاريكاتور را دوباره تعريف كنيم.

 

احسان جان سلام....

ممنون كه وقت گذاشتي و كارهايم را نقد كردي.اين يعني كه كارهايم را با دقت ديده‌اي.

 من اين را قبول دارم كه كاريكاتورهايم به گرافيك نزديكتراست تا كاريكاتور، اما من گرافيستم و چيزهايي كه دردانشگاه درباره هنر هاي تجسمي آمو‌خته‌ام يا بواسطه شغلم تجربه كرده ام ، درجهان بيني و نوع نگاهم به دنياي بيرون تاثيرمي گذارد. وقتي به آدمها نگاه مي كنم،  به تركيب‌لباسهايشان، رنگهايي كه انتخاب كردند، دكمه ها و يقه اشان، حركت دستشان موقع حرف زدن و حتي ميميك چهره شان دقت مي كنم. دست خودم نيست، دنبال نتيجه گيري خاصي هم نيستم. من يك گرافيستم، تازه كار يا حرفه اي...نمي دانم. مهم اين است كه به زندگي از پنجره اتاق خودم نگاه مي‌كنم. شايد ياد نگرفته ام جور ديگري نگاه كنم و اين نقطه قوت است يا ضعف!  باز هم نمي‌دانم. من اين جوريم و به عنوان يك كاريكاتوريست ادعايي ندارم.

اما در مورد تعريفي كه تو از كاريكاتور بيان كردي (کاریکاتور هنر پرخاشگر و هجوکننده ایه که منافع عده ای را به مخاطره می اندازه و خیلی ها ازش فرار می کنن. یه کاریکاتوریست واقعی به نظر من محبوب یک عده و منفور یک عده دیگره! مثل چارلی!) بايد بگويم كه ديدگاه تو يك برداشت شخصي است از نوعي طنز نوشتاري كه در دوره هايي خاص معمول بوده است.  اما در كاريكاتور علاوه بر درون مايه طنز از تصوير هم استفاده مي شود و اين تصويراست كه بار معنايي طنز را به دوش مي كشد و به بيننده منتقل مي كند. پس اگر قرار است به اين تصوير اهميت ندهيم، بهتراست كه از خير مصور كردن اين موضوع بگذريم تا همچنان نوشتاري باقي بماند. اما وقتي حضور تصوير را مي پذيريم، عناصر بصري مثل نقطه، خط، بافت و رنگ و... و همچنين قوانين مربوط به اين عناصر بصري را هم وارد داستان مي كنيم. اما هر كاريكاتوريستي بر اساس روحيات و سليقه هنري و به شكلي كاملا متفاوت از عناصر بصري براي مصور كردن يك ايده استفاده‌مي‌كند. يكي مثل براد هلند از گرافيك بسيار مشخص، سنگين و خشن در كارهايش استفاده مي كند و كسي مثل سمپه از يك طراحي ساده ، روان و لطيف.

من هم موافقم كه زبان طنز زبان گزنده‌اي هست اما  كاريكاتور فقط اين زبان گزنده نيست.

اجازه بدهيد مثالي بزنم:

كينو و مورديلو هر دو آرژانتيني اند و كاريكاتوريست. تا جايي هم كه من مي دانم هم سن هستند و در يك روز بدنيا آمده اند (راست و دروغش پاي گوينده) كارهاي مورديلو روان، كارتوني و كاملا فانتزيست، نوع طراحي، خط و همچنين رنگهايي كه استفاده مي كند، فضايي شاد، لطيف و كودكانه خلق مي كند كه هيج اثري از پرخاشگري وهجو(با اون تعريفي كه شما داريد) در آن به چشم نمي خورد. مورديلو با اين سبك كار، از شهرت و محبوبيتي نزد مردم (ونه فقط كاريكاتوريستها يا جامعه هنري) برخوردار شد كه تا قبل از او بي سابقه بود. كارهايش در مجلات بيشماري چاپ شد وكتابهايش در اكثر كشورها به چاپ چندم رسيد و مورديلو به جايگاهي رسيد كه خيلي از كاريكاتوريست‌ها خوا بش را هم نمي ديدند.

اما جالب است بدانيم كه همين مورديلوي معروف از كينو با احترام ياد مي كند و مي گويد كه به كينو حسادت مي كردم چون كينو در سن 30 سالگي كينو شده بود اما من هنوز مورديلو نشده بودم!!!

 صادقانه بگويم كه من هيچ وقت از كارهاي مورديلو خوشم نيامده است. از ديدن كاريكاتورهايش نه خنديده‌ام و نه به فكر فرو رفته‌ام. كارهاي مورديلو از نظر من خيلي ساده و كودكانه است. براي فهميدن كارهايش نيازي نيست كه بيانديشيد. با يك نگاه همه چيز دستگيرتان مي شود. من به همان سرعت كه كارهايش را مي فهمم آنها را فراموش مي كنم چون تاثيري بر من نمي‌گذارند و باعث تغييري نمي شوند. 

اما بر عكس، عاشق كارهاي كينو هستم و شخصيتش را ستايش مي كنم. كينو يك روانشناس بزرگ است كه با نگاه مو شكافانه و طنز بسيار منحصر بفردش هزار توي روح و روان شخصيت‌هايش (انسان معاصر) را مي‌درد و عقده‌ها، ترسها، غمها و شادكامي‌هايشان را به نمايش مي‌گذارد.

هر وقت كارهاي كينو را مي بينم. سكوت مي كنم. خيره مي شوم و بهت زده از خودم مي‌پرسم: چطور ممكن است يك كاريكاتوريست، مثل يك روانشناس، تيزبينانه بيند. مثل يك جامعه شناس، مو شكافانه تحليل كند و مثل يك هنرمند، خلاقانه بيان كند؟

آري، من عاشق كينو هستم اما آيا اين دليل مي شود كه مورديلو را نبينم؟ و يا به دليل گزنده نبودن طنز مورديلو و نگاه وفضاي كودكانۀ آثارش، اورا كاريكاتوريست ندانم؟

 كينو و مورديلو هر دو صفحاتي از تاريخ هنر كاريكاتورند.آنها ايده‌ها وافكارشان را به كمك آثارشان را به ذهن مخاطبانشان تزريق كرده اند. تا جايي كه خيلي از كاريكاتوريستها آگاهانه و نا آگاهانه از سبك اين دو تقليد كرده و تلاش كرده‌اند مسير آنها را ادامه دهند اما بيشترآنها در همان ابتداي راه مانده‌اند. بنابراين اگر بگويم كينو و مورديلو (با وجود تمام تفاوتهايشان در ايده و اجرا و نوع نگاهشان به جهان، زندگي و آدمها)  هر دو به يك اندازه صاحب سبك هستند و بيشترين تاثير را بركاريكاتور معاصر (در كنار بزرگاني مثل سيرل، توپور، سمپه، بسك، درم بخش و...) داشته اند، اغراق نكرده‌ام.

اما اجازه بدهيد كمي هم در باره زبان انتقادي كاريكاتور بگويم. براي اين كار لازم است تاريخچه كوتاهي از كاريكاتور را بازگو كنم.

در قرن نوزدهم (قبل از اختراع دوربين عكاسي) كه روزنامه ها به مدد انقلاب صنعتي و پيشرفتهاي  صنعت چاپ، جان تازه اي گرفتند و تقريبا هر شهري براي خودش روزنامه اي داشت. خيلي از طراحان و نقاشان با اين روزنامه ها همكاري مي كردند. در همين سالها  به دليل محدوديت‌هاي چاپ در استفاده از تناليته هاي رنگي و خاكستري، كم كم نوع خاصي از طراحي بوجودآمد كه در آن رنگ و تناليته هاي خاكستري به شكلي كه نقاشان بر روي بوم يا كاغذ استفاده مي كردند حذف و يا محدود شد و نقاشان سعي مي‌كردند با استفاده از هاشور توهم خاكستري بوجود بياورند. اين گونه طراحي، تصوير‌سازي مطبوعاتي نام گرفت و كاريكاتور مطبوعاتي هم از دل همين تصويرسازي ها به دنيا آمد.

نقاشاني مثل دوميه كه مي خواستند تصويرگر  درد و رنج انسان عصرخويش باشند، سوژه‌هاي نقاشي را از مناظر زيباي طبيعت خارج از شهر به ميان شهرهاي شلوغ و كثيف و دود زده آوردند و شروع به طراحي از زشتيها و ناهنجاريهاي زندگي شهري كردند. نگاه انتقادي دوميه در تصويرها و كاريكاتورهايي كه براي روزنامه كار كرده است كاملا مشخص است. علاقه دوميه به كار مطبوعاتي از آن جا ناشي مي شد كه او ذاتا يك مصلح اجتماعي معترض و عاصي بود. دوست داشت انتقاد كند اما بوم نقاشي محيط مناسبي براي بيان انتقاد نيست. بنابراين به سمت تصوير سازي مطبوعاتي گرايش پيدا كرد. حالا همۀ مردم خيلي راحت و واضح صدايش را مي شنيدند زيرا روزنامه همه چيز را تكثير مي كند. هم زيبايي وهم زشتي، هم سازش وهم اعتراض....

 و بدين شكل بود كه اعتراض و انتقاد در دل كاريكاتور مطبوعاتي متولد شد و به همراه آن رشد و نمو يافت وبه بار نشست. اما به نظر من اگر چه انتقاد و طنز گزنده كم و بيش در آثار كاريكاتور وجود دارد اما لزوما كاريكاتور هميشه پرخاشگر و كوبنده نيست. خيلي وقتها كاريكاتور به ما حالت تهوع مي دهد، گيجمان مي كند. خيلي وقتها بشارت مي دهد يا مي‌ترساند، مي‌خنداند و يا مي‌گرياند. بعضي وقتها هم نگاه لطيف و شاعرانه اي به زندگي و آدمها دارد.

 اما بعد از ديدن بعضي كاريكاتورها، نمي دانيم چه واكنشي نشان بدهيم و در بحت و حيرت فرو مي رويم. حتي قادرنيستيم احساسي كه به درونمان چنگ انداخته را تحليل و تفسير كنيم و رويش اسم بگذاريم. به نظر من، اينجاست كه كاريكاتور به هنر ناب نزديك شده است.

 كاريكاتوريستهايي مثل توپور و براد هلند در من چنين احساسي بوجود مي آورند و منصفانه نيست كه آثار استاداني مثل اين دو را فقط نوعي اعتراض تصويري بدانيم. اينها هنرمند واقعي اند و كاريكاتور فقط واسطه ايست تا كشف و شهود هنرمندانه يشان را به ما منتقل كنند.

و اما احسان جان ... آن بحث دوستي و دشمني را هم كه گفتي بيشتردركاريكاتور سياسي ومطبوعاتي به طور مشخص ديده مي شود. دوستي يا دشمني جايي بوجود مي آيد كه سود و زياني هست. مثلا در روزنامه هایی كه ارگان يك حزب خاص هستند و منافع حزبي، چارچوب كلي سياستها و فعاليتهايشان را مشخص مي كند.

در بعضي از اين روزنامه ها (مخصوصا از نوع ايرانيش و در سالهلي اخير) كاريكاتور در درجه دوم اهميت است و فقط وقتي به آن اجازه بازي مي دهند كه يك تفكر سياسي ( انتقاد و هجو و هزل رقيب و حتي فحش و نا سزا) در آن پنهان باشد. براي اين جور روزنامه ها، كاريكاتوريست يعني مترجم افكار سياسي به زبان تصوير و كاريكاتور يعني زيبا كردن و باورپذير كردن دروغهاي بزرگ... خيلي از كاريكاتوريستهاي مطبوعاتي كارهايي را كه براي دلشان كشيده اند، بيشتر دوست دارند و اين كارهايشان به طور محسوسي زيباتر و به هنر نزديكتر است.

در پايان اميدوارم خيلي زود شاهد شكوفايي هنر كاريكاتور در كشورمان باشيم. همچنين از دوستاني كه حوصله كرده و اين نوشته را تا پايان خواندند متشكرم..

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط علیرضا7ساله  | 

 

سال نو مبارك

این ۲ کاریکاتور رو با موضوع صرفه جویی در مصرف آب کار کردم نظرتون چیه؟؟؟

آب تمام شد!!!

 

آب تموم شد!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط علیرضا7ساله  |