تبليغاتX
نجوا در گوش نسیم
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.

 

اگر آسمان باز شود، همين روزها پرواز مي‌كنم. خيلي وقت است كه خورشيد را نديده‌ام. نمي‌دانم چرا بهار امسال آسمانش اين قدر گرفته است. دلم براي همة چيزهاي قشنگ تنگ شده؛ مثل تو، مثل روياهايم.

از آخرين ديدار خيلي وقت است كه گذشته. ديگر چهره‌ات را به ياد نمي‌آورم، فراموشي نعمت بزرگي است وقتي كه نيستي، اما درمان دردم نيست. هيچ چيز درمان اين درد نيست.

مي‌داني نسيم‌جان! بين تنهايي و تنها بودن هزار روز فاصله است و بين من و تو هزاران سال. آن قدر كه همة راههاي دنيا به گرد آن نمي‌رسند.

حوصلة هيچ‌چيز و هيچ‌كس را ندارم. حتي از اين وق‌ناله‌ها هم خسته‌ام. شايد نوشتن هم ديگر بيهوده باشد. نوشتن به حرف زدن در سكوت مي‌ماند. سكوت هم آن‌قدر بزرگ و تهي است كه همه چيز را در خود فرو مي‌برد. تو را در همين سكوتها يافتم و گم كردم.

ـ حواست كجاست؟

ـ همين جا.

ـ چرا ساكتي؟

ـ دارم فكر مي‌كنم.

ـ به چي فكر مي‌كني؟‌

ـ نمي‌دانم.

به خدا صادقانه‌ترين جواب همين «نمي‌دانم» است. اعتراف، درماندگي نيست سرآغاز صداقت است.

كجايي نسيم‌جان! از هر كه سراغت را مي‌گيرم مثل احمق‌ها نگاهم مي‌كند وقتي نشانه‌هايت را مي‌پرسند هر چه به كله‌ام فشار مي‌آورم، چيزي به خاطر نمي‌آورم. آخرين يادگار لبخندت بود كه روي شيشة اين قاب عكس ماسيده است. اصلاً اين زن را نمي‌شناسم، نمي‌دانم براي چه آن را روي ديوار كوبيده‌ام، نمي‌دانم!

 بعضي شبها خواب مي‌بينم كه مرده‌ام. از خواب مي‌‌‌‌‌‌‌پرم و باز خواب مي‌‌بينم كه مرده‌‌‌ام، وقتي اميد نباشد. مرگ خيلي زود در مي‌زند. اصلاً مردن آن‌قدرها هم كه مي‌گويند وحشتناك نيست،‌ مثل تاريكي است كه ناگهان هجوم مي‌آورد به چهار گوشة اتاق،‌ وقتي كليد برق را مي‌زني،‌ مثل چيزي است كه مي‌نويسي و بعد خطش مي‌زني. مثل آخرين «خداحافظي»‌ است كه «به اميد ديدار» به همراه ندارد.

آن همه آرزو، آن همه رويا دارد گم مي‌شود در پشت آسمان دودي رنگي كه نمي‌دانم كدام دست بد ذاتي روي سرم نقاشيش كرده است.

دارم به ته خط می رسم. اگر همين روزها بميرم اصلاً تعجب نمی کنم. ديگر حسابی قاطی کرده ام.

عصر كه مي‌شود مي‌روم توي خيابان،‌ راه مي‌روم و با صداي بلند با خودم حرف مي‌زنم:

‌ «من مي‌دانم كه آسمان چقدر است. مي‌دانم خدا كوچك است،‌ درست به اندازة بزرگي دلم. مي‌دانم كه زندگي و مرگ ساده‌ترين معماهاست.» آن‌قدر حرف و حديث در دلم ريخته، كه مي‌ترسم دهان باز كنم. يادم هست، هميشه مي‌گفتي غمي در چشمانت لانه دارد و بغضي در گلويت. يعني من پر بودم از اين همه چيز؟

 آدمهاي ديگر هيچ شباهتي به تو ندارند. يا غريبه‌اند يا آشناي زودگذر. آن‌قدر مچاله شده و خسته‌ام كه كسي نمي‌ماند. وصال كه از موعدش بگذرد،‌ همان نوش‌داروي بعد از مرگ سهراب است و مرگ براي بيماري كه لحظه‌هايش پر از درد و رنج است، عين زندگي است. اگر نيايد، قبل از آنكه بميرم، نابود مي‌شوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:32  توسط علیرضا7ساله  |