|
تنهایم، این اما دردم نیست، دردم آن است که عاشق تنهایی شده ام.
|

چند روز پیش از سفر به زادگاهم برگشتم. جای همه عاشقای طبیعت خالی، خیلی خوش گذشت. هنوز نفسم بوی علف و خاک بارون زده میده. دیشب میخواستم لباسهام رو بشورم که حس کردم بوی دود میده، یاد اون شب افتادم که تنها رفته بودم تو بیابون، زیر آسمون، کنار علفها واسه خودم با هیزم آتیش روشن کردم و چایی دودی خوردم، عجب حالی داد!!!
نمیدونم چرا علف که می بینم - مخصوصا یونجه - خون جلوی چشام رو میگیره و دیگه چیزی نمیفهمم و می افتم به جون یونجه های بیچاره! پیش روانشناس هم رفتم افاقه نکرد، اما خودم با مطالعه پیگیر کتابهای روانشناسی، جامعه شناسی و فلسفه! در 24 جلسه به خود شناسی رسیدم و دلیل روانشناختی این رفتارم رو پیدا کردم.
حتما شما هم از نظریه "تناسخ" که میگه هر آدمی چندین بار بر روی زمین زندگی کرده، چیزهایی می دونید. من به این نظریه اعتقاد کاملی دارم مخصوصا در مورد خودم.
من مطمئنم که تو زندگی قبلیم گاو بودم و عشق به یونجه به عنوان یک خاطره ازلی از زندگیهای گذشتم در اعماق روحم به جا مونده! یه گاو چاق و همیشه گشنه ( مثل گاوهای اسراییلی که خیلی گاون! ) تو علفزارهای ایرلند یا اسکاتلند!!! حتما می پرسین چرا تو اسکاتلند و ایرلند؟!خوب! من فکر میکنم وقتی که کسی به جای آدم بودن ترجیح میده گاو باشه این حق رو هم داره که محل چریدنش رو خودش انتخاب کنه، مگه نه؟